موضوع: خطا
مفهوم شناسي
الف – معنای لغوي خطا
کتاب هاي لغت “خطا” را به “ضد صواب” گرفته وآن را به گونه مختلف معني كرده اند از جمله:
خطا،اشتباه،خلاف، تقصير، معصيت،گناه باعمد،1عدول از جهت2، غلط، لغزش3 گناه بزرگ،4 نادرست ، ناراست ، سهو اشتباه ،5 گناهي كه از روي عمد نباشد،6 به دور از صواب.7
درباره باب افعال آن آمده است :
اشتباه كردن،خطا كردن،مرتكب اشتباه شدن، معصيت كردن،گناه كردن ، به خطا رفتن8، ازصواب دورشدن.9
همان طوركه در تعاريف آمده است عده اي آن را گناه عمد دانسته اند و عده اي آن را گناه غير عمد.كه در اين راستا مي بايست به وزن فعل آن دقت نظر داشت .
خطاو خطاء: بروزن ضرب ( نادرست وضد صواب) خطا: به تحریک بروزن فرس گناهی که از عمد نباشد و خطا به کسربروزن علم آن که از عمد باشد.10
ب- اصطلاحي
واژه خطا را از لحاظ لغوي در كتاب ها و فرهنگهاي لغت بررسي كرديم حال بايدبنگريم كه از لحاظ اصطلاحي چگونه بيان شده است.
برخی درذیل واژه خطا معانی مختلفی را بیان کردند:
1. خطا در اراده و فعل، بدين معنا كه شخص كار بدي را اراده مي كند و آن را انجام مي دهد. اين خطا است كه انسان به خاطرآن مواخذه مي شود. قال تعالى:«إِنَّ قَتْلَهُمْ كانَ خِطْأً كَبِيراً ».11
2. خطا در اراده فقط، يعني انسان چيزي را اراده كند كه فعل آن نيكوست ولي خلاف آن اتفاق مي افتد. قال تعالى:«وَ أَحاطَتْ بِهِ خَطِيئَتُهُ».12
3.خطا در فعل فقط، بدين معنا كه انسان چيزي را اراده كند كه فعل آن نيكوست ولي فعل وي بر خلاف اراده اش واقع شود.قال تعالى:«وَ مَنْ قَتَلَ مُؤْمِناً خَطَأً فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ13 ».

پس وقتى كسى اراده چيزى كند، و اتفاقاً چيز ديگرى را به دست آورد و يا كارى ديگر كند، مى‏گويند فلانى خطا كرد.و اگر همان چيز را كه خواسته بود به دست آورد، مى‏گويند فلانى اصابه كرد. گاهى هم مى‏شود كه به كسى كه عملى كرده كه درست آن را انجام نداده و يا اراده‏اى كرده كه خوب نمى‏تواند عمليش كند، مى‏گويند فلانى به خطا رفت.و از اين باب است كه مى‏گويند:” اصاب الخطا” و يا مى‏گويند” اخطا الصواب” و يا” اصاب الصواب” و” اخطا الخطاء” يعنى به راه خطا رسيد و راه صواب را به خطا رفت و به راه صواب رسيد و راه خطا را هم درست نرفت، بلكه در آن نيز خطا كرد. و اين لفظ يعنى لفظ خطا به طورى كه ملاحظه كرديد، مشترك در چند معنا است. و كسى كه مى‏خواهد در حقايق تدبر كند، بايد در هر مورد استعمالى فكر كند ببيند اين لفظ در خصوص آن مورد به چه معنا است.14
پس خطا اين است كه انسان كارى را بر خلاف قصد و نيت خود انجام دهد. مثل اينكه تيرى به سوى هدفى يا شكارى بياندازد و به انسانى اصابت كند و او را بكشد. يا انسانى را به خيال اينكه كافر است، به قتل رساند.15
دراصطلاح فقهی نیزمقابل عمد آمده است و داشتن تصور خلاف واقع از چیزی راگویند. منظور از قتل خطایی،یعنی قتل کاملاً اشتباهی روی داده است به طوری که قاتل نه قصدفعل داشته و نه قصد نتیجه.به عبارتی دیگر فعلی است که بدون قصد واراده از مکلف صادر شود وعبدبدان مواخذه نیست به موجب حدیث رفع .16

به غير از وا‍ژه خطا واژه ديگري نيز از آن بسيار ذكر شده است و آن هم واژه “خطیئه ” است كه البته معناي آن با خطا فرق دارد.
كلمه” خطيئه” از نظر معنا با كلمه” سيئه” نزديك است چيزى كه هست كلمه خطيئه را بيشتر در جايى استعمال مى‏كنند كه مورد مقصود اصلى و فى نفسه نبوده باشد، بلكه آن مورد و آن فعلى كه به خطا انجام شده زائيده از مقصدى ديگر باشد، مثل كسى كه قصد كرده شكارى را با تير بزند،ولى تير او به انسانى بر مى‏خورد. و يا تنها مى‏خواهد مسكرى بنوشد و قصد هيچ جنايتى ندارد، و ليكن وقتى مست شد جنايت هم مرتكب مى‏شود.17

“خطیئه” : در اصل به مفهوم لغزش و گناهانی است که بدون قصد از انسان سر میزندو گاهی دارای کفاره و غرامت است؛ ولی به تدریج در معنی خطئیه توسعهای داده شده و هر گناه اعم از عمد رادر برمی گیرد؛زیرا هیچ گناهی اعم از عمدو غیر عمد با روح سلیم انسان سازگار نیست و اگر از او سرزند در حقیقت نوعی لغزش و خطاست که شایسته مقام او نیست.18
به عبارت دیگر، مرادحالتي است كه براثرارتكاب گناه درنفس گنه كار پديدمي آيدوآن را احاطه مي كند.وجه تسميه اين حالت به خطيئه (كه معناي خطاو عدم اصابه به مقصودرادربردارد)اين است كه آنچه بالاصابه مقصودگنه كاراست خودگناه ولذت ناشي ازآن است وآنچه ازمعصيت،متولد مي شودو نفس گنه كار را فرا مي گيردمتعلق قصد اونيست؛چنان كه تير شكارچي به جاي صيد به عابري اصابت كندو ماننداين كه نوشنده مسكري مرتكب جنايتي شود. اصابت تير به انسان عابر و ارتكاب جنايت پس ازكار،خطيئه نام دارد؛زيرامقصودعامل نبوده است.19
پ – فرق خطا با گناه
حال جاي اين سوال است كه چه فرقي خطا با گناه و ترك اولي دارد؟

1- گناه (اثم) آنچه که عمدی می باشد ولی خطا آنچه که غیر عمدباشد.20
2- گناه (ذنب)اطلاق می کند بر هر چیزی که به ذات قصد نماید ولی خطا بر آنچه که بر عرض قصد کند مانند این که شکارچی تیری می اندازد وآن نیز به انسانی اصابت کند.21
3- خطا عقوبت ندارد ولی گناه وآنچه را که از روی عمد و اختیاراست مورد حساب قرار خواهد گرفت و عقوبت را به همراه دارد.مضمون این عبارت در ذیل آیه(وَ لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ فِيما أَخْطَأْتُمْ بِهِ وَ لكِنْ ما تَعَمَّدَتْ قُلُوبُكُمْ )آمده است.
4- خطا ازغیرمعصومین سرمی‌زندوحتی بزرگان هم گاهی دچاراشتباه یا خطامی‌شوند؛ولی گناه آن است که ازضعف ایمان و سستی تقواوجهل وبی‌معرفتی حاصل می‌شودو بسیاری از بزرگان را دیده و شنیده‌ایم که معصوم نبودند، ولی به گناه آلوده نشدند؛ یعنی انسان می‌تواند به درجه‌ای برسد که به واسطه ایمان و یقین و تقوای بالا، گناه نکند ولی خطا و اشتباه ممکن است از او سربزند.22
ت- فرق خطا با ترك اولي
برخي معتقدندكه حتي پيامبران نيز خطا مي كنندوبه خصوص اين خطا را به حضرت آدم(عليه السلام) نسبت مي دهنددرحالي كه اين طور نيست و بين اين دوفرق است.
«أولى»،افعل از «ولى» به معناى نزديك شدن و شايسته است.«اولى» به معناى بهتر، سزاوارتر، احرى، اجدر و صواب‌تر آمده است. «اولى» به معناى جايزتر و «ترك اولى» به معناى ترك مستحب و جايزتر است. در قرآن كه برترين كلام درفصاحت و بلاغت است،هيچ گاه براى اين معنا،تعبيرهاي عصيان،غوايت، ظلم و شقاوت كه به معناى گناه و خطاى فاحش است، به كار نمی‌رود. نكته ديگر اينكه در گناه آدم نيز نسبيتى وجود ندارد، در آن ظرف زمانى هنوز مكلفان به آن حد نبودند كه بتوان نسبت قائل شد و در نهى هم نسبيتى نيست كه جهت مصلحت و مفسده در آن لحاظ شود.
تمام تعبيراتى كه درباره عصيان و گناه و ذنب انبيا – چه در مورد آدم و چه در مورد خاتم – در آيات و روايات ديده می‌شود، ممكن است اشاره به همين معنى باشد.گاهى از اين معنى به عنوان «ترك اولى» تعبير می‌شودومنظور از آن عملى است كه تركش از انجامش بهتر است.اين عمل ممكن است جزء «مكروهات» يا «مباحات» و حتى «مستحبات» باشد؛ مثلاً طواف مستحبى گرچه كار خوب و پسنديده‌اى است، ولى ترك آن و پرداختن به قضاى حاجت مؤمن اولى و بهتر است.حال اگر كسى قضاى حاجت مؤمن را رها كند و به جاى آن طواف خانه خدا انجام دهد،گر چه ذاتاً عمل مستحبى انجام داده، ولى ترك اولى كرده است و اين كار براى اولياء الله و انبياء و ائمه هدى(علیهم السلام) مناسب نيست و اينكه بعضى گمان كرده‌اند ترك اولى حتماً در مورد كارهاى مكروه گفته می‌شود، اشتباه محض است. 23

«ترک اولی»یعنی کاری که معصیت وخطا نیست،ولی انجام ندادنش برای پیامبران بهتر است.همه‌ی آنچه درقرآن به عنوان کارهای ناپسندانبیای الهی ذکرشده،ازجمله داستان میوه درخت ممنوعه که حضرت آدم از آن تناول کرد در زمره‌ی ترک اولی هستند، بنا به اعتقاد شیعیان گناه محسوب نمی‌شوند.بنابراعتقاد مذهب شیعه،انبیای الهی از همه گناهان،چه کبیره،چه صغیره و نیزازهمه خطاهاواشتباه‌ها دورهستند.عصمت در انبیای الهی درمحدوده دریافت،حفظ وابلاغ وحی خلاصه نمی‌شود،بلکه محدوه‌ای بسیار وسیع‌تردارد.
با این حال، شیعیان ترک اولی را برانبیاء روا می‌دانند و معتقدند خدشه‌ای به معصومیت پیامبران وارد نمی‌کنند.24
ث – كاربردقرآني واژه خطا
قرآن كريم واژه “خطا” را 22 بار آورده است. اين واژه در قرآن كاربردهاي مختلف دارد كه عبارتنداست:
1- ث) سهو
قرآن كريم در چند‌آيه واژه “خطا” را به معناي سهو آورده است.ازجمله آيه :«وَ لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ فِيما أَخْطَأْتُمْ بِهِ وَ لكِنْ ما تَعَمَّدَتْ قُلُوبُكُم 25؛ امّا گناهى بر شما نيست در خطاهايى كه از شما سرمى‏زند، ولى آنچه را از روى عمد مى‏گوييد(مورد حساب قرار خواهد داد)».‏
معناي آيه اين است كه گناهى بر شما نيست در مواردى كه اشتباهاً و يا از روى فراموشى افراد را به غير پدرانشان نسبت دهيد، وليكن در مواردى كه دلهايتان آگاه است، و عمداً اين كار را مى‏كنيد، گناهكاريد- اين معنادر صورتى است كه كلمه” ما” را موصوله، و به معناى” آنچه” بگيريم، و اما اگر مصدر بگيريم معنايش چنين مى‏شود- و ليكن در تعمد دلهايتان گناه هست، و جمله” وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً” مربوط به موارد اشتباه و خطا است.خطا در این آيه به این معنا است.گناهان دو دسته است: گناهان سهوی و گناهان عمدی.اگر از انسان گناه و خطایی ازروی سهو و نسیان سر زد اشکال ندارد؛ اما آنچه قلب از روی عمد انجام دهد در آخرت به حساب می آید.از این رو درادامه فرمود «وَ لكِنْ ما تَعَمَّدَتْ قُلُوبُكُم ».26
درجاي ديگر آمده است :«رَبَّنا لا تُؤاخِذْنا إِنْ نَسِينا أَوْ أَخْطَأْنا ‏27؛اى پروردگار ما، اگر فراموش كرده‏ايم يا خطايى كرده‏ايم، ما را بازخواست مكن».
” أَوْ أَخْطَأْنا ” يا خطا كرديم در چيزى از منهيّات، و خطا مانند نسيان در فعلى است كه فاعل، عزم آن كار را نداشته است.28
خطا:كارى است از روى عمد صورت نگيرد پس كيفر ندارد. «أخطأ و خَطِى‏ء» داراى يك معنى هستند.
پس معنا آیه چنین است : اگر فراموش يا خطا كنيم ما را مؤاخذه مكن).29
درجاي ديگرنيزچنين آمده است :
وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ أَنْ يَقْتُلَ مُؤْمِناً إِلاَّ خَطَأً وَ مَنْ قَتَلَ مُؤْمِناً خَطَأً فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ وَ دِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلى‏ أَهْلِهِ إِلاَّ أَنْ يَصَّدَّقُوا فَإِنْ كانَ مِنْ قَوْمٍ عَدُوٍّ لَكُمْ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ وَ إِنْ كانَ مِنْ قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ مِيثاقٌ فَدِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلى‏ أَهْلِهِ وَ تَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيامُ شَهْرَيْنِ مُتَتابِعَيْنِ تَوْبَةً مِنَ اللَّهِ وَ كانَ اللَّهُ عَلِيماً حَكِيما30؛ هيچ مؤمنى را نرسد كه مؤمن ديگر را جز به خطا بكشد. و هر كس كه مؤمنى را به خطا بكشد بايد كه بنده‏اى مؤمن را آزاد كند و خونبهايش را به خانواده‏اش تسليم كند، مگر آنكه خونبها را ببخشند. و اگر مقتول، مؤمن و از قومى است كه دشمن شماست فقط بنده مؤمنى را آزاد كند و اگر از قومى است كه با شما پيمان بسته‏اند، خونبها به خانواده‏اش پرداخت شود و بنده مؤمنى را آزاد كند و هر كس كه بنده‏اى نيابد براى توبه دو ماه پى در پى روزه بگيرد. و خدا دانا و حكيم است.
” خطاء” در اينجا معنايى است در مقابل عمد و تعمد، چون آيه در مقابل آيه بعدى قرار دارد.و مراد از نفى در جمله مورد بحث نفى اقتضاء است، مى‏خواهد بفرمايد: در مؤمن بعد از دخولش در حريم ايمان و قرقگاه آن، ديگر هيچ اقتضايى براى كشتن مؤمنى مثل خودش وجود ندارد، هيچ نوع كشتن مگر كشتن از روى خطا.31

2-ث)گناه
دربرخي از آيات قرآن واژه “خطا ” از آن به گناه تعبير شده است. مانند:«وَ لاتَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ إِيَّاكُمْ إِنَّ قَتْلَهُمْ كانَ خِطْأً كَبِيراً 32 ؛و فرزندان خود را از ترس فقر مكشيد، ما آنان را و خود شما را روزى مى‏دهيم، و كشتن آنان خطايى بزرگ است»‏.
انسان تصميم به كارى بگيرد كه اراده و انجامش شايسته نيست و بلكه زشت بوده و تصميم و اراده خطاء باشد، و اين بارزترين مصداق خطاء است كه آدمى بدان مرتكب شده و دچار مى‏گردد. و در تعبير چنين خطايى گفته مى‏شود:” خطأ يخطا و خطا” و آيات زير به همين معنا است.33پس” خطاء” بكسر اوّل،گناه يا گناه عمدى معنى كرده‏اند. وخاطئ يعنى آنكه از روى عمد خطا كار است . 34
يا درآيه :«وَ جاءَ فِرْعَوْنُ وَ مَنْ قَبْلَهُ وَ الْمُؤْتَفِكاتُ بِالْخاطِئَة35؛و فرعون و مردمى كه پيش از او بودند و نيز مردم مُؤتفكَه گناهكار آمدند».
بِالْخاطِئَةِ:عده ای آنرا مصدر می دانندوبه خطاهايى كه شرك وكفرباشد ارتكاب نمودند پس خاطئه مصدر است مثل خطاء و خطيئه.و بعضى گفته‏اند: يعنى به كارهايى كه خطا بوده است مقصود خود خطاها و لغزشهاست.36 آباديهاى قوم لوط بر اثر گناه بزرگ شرك وارونه شد يا به سبب كارها يا كارى كه مشتمل بر گناه بزرگ بود.37 و مراد از خطا در اينجا شرك و كفر و ظلم و فساد و انواع گناهان است.38 عده ای دیگر نیز آن را اسم مصدرمی دانند نه معناى مصدرى، به هر حال آن به معنى خطاء و خطيئه است كه همان شرك و كفر و تجاوز از زىّ عبوديّت باشد. 39
همچنين خداوند درقرآن ميفرمايد:«بَلى‏ مَنْ كَسَبَ سَيِّئَةً وَ أَحاطَتْ بِهِ خَطِيئَتُهُ فَأُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُون‏40 ؛ آرى، كسى كه بدى به دست آورد، و گناهش او را در ميان گيرد، پس چنين كسانى اهل آتشند، و در آن ماندگار خواهند بود».
“خَطِيئَتُهُ ” عبارت از رذيله نفسانيّه و تجاوز از وظائف عبوديّت و مرادف باسيّئه مي باشد. و احاطه خطيئه بر نفس بدين لحاظ است كه كفر رسوخ يافته و فعليّت نفس گرديده و به همين صورت نيز در همه نشئات محشور خواهد شدو لازم ذاتى كفر و قطع علاقه عبوديّت از پروردگار عقوبت ابدى خواهد بود.41 پس درحقيقت كسب سيئه واحاطه خطيئه بمنزله كلمه جامعى است براى هر فكر و عملى كه خلود درآتش بياورد. 42
“وَ أَحاطَتْ بِهِ خَطِيئَتُه”: گناه آن اغلب از طاعتش است و عمل بدان انسان را در آتش داخل مي كند.43 دراين آيه نيز “گناه” تعبير شده است چون اين گناه است كه عقوبت دارددر حالي كه خطا عقوبتي درپي ندارد.
كلمه” خطيئه” از نظر معنا با كلمه” سيئه” نزديك است ؛ ولی كلمه خطيئه بيشتر در جايى استعمال مي شود كه مورد مقصود اصلى و فى نفسه نبوده باشد، بلكه آن مورد و آن فعلى كه به خطا انجام شده زائيده از مقصدى ديگر باشد، مثل كسى كه قصد كرده شكارى را با تير بزند، ولى تير او به انسانى بر مى‏خورد. و يا تنها مى‏خواهد مسكرى بنوشد و قصد هيچ جنايتى ندارد، و ليكن وقتى مست شد جنايت هم مرتكب مى‏شود. البته اين زائيدن و سبب شدن براى تحقق خطا دو جور است، يكى آن سببى است كه خودش نيز حرام است، مانند نوشيدن مسكر كه سبب جنايتى شود. دوم سببى كه خودش حرام و ممنوع نيست، مثل تير انداختن به طرف شكار كه عملى است جايز ولى گاهى سبب جنايتى مى‏شود كه دراين آيه شریفه منظور از خطا،قسم دوم است یعنی فاعلی هيچ قصدى به انجام آن کار نداشته است.44
به عبارت ديگر”خطيئه”به معناى عملى است كه خطا در آن انباشته شده واستقرار يافته است يا هر عملى و يا اثر عملى كه از آدمى بدون قصد سر زده باشد، خطيئه خوانده‏اند- و معلوم است كه چنين عملى معصيت شمرده نمى‏شود، و همچنين هر عملى كه انجام دادنش سزاوار نباشد را خطيئه ناميدند. هر چند كه با قصد انجام شود- و معلوم است كه به اين اعتبار آن عمل را معصيت و يا وبال معصيت مى‏نامند. پس مراد درآيه ،آن عملى است كه با قصدوعمد انجام شود، هرچندكه وضع آن عمل وضعى باشدكه جا دارد كسى قصد انجام آن را نكند.45
نتيجه اين است که هر گاه واژه” خطيئه”ومشتقات آن وهمچنین واژه” خِطْأً “درآيات ذكر شود بیشتر معنای گناه(خطای عمدی)می آیدهمچنين اگر همراه این واژه ها کلماتی که بیانگر عذاب و خلود و… باشد بیایددرمعناي فوق بكار مي رود.

ج- واژگان مترادف خطا
برخي از واژه ها و كلماتي نيز در فرهنگ لغات آمده است كه همسوبا واژه خطا است . اين واژگان عبارتند از :
1-ج) غلط
غلط در لغت به اين معاني آمده است :
چیزی که وجه درستی درآن نيست.46هرچیزی که دشوار شود بر انسان درستی از غير عمد.47
غلط يعني اشتباه،خطا، غلط،نادرست.48 مرتکب اشتباهی شدن،اشتباه کردن، خطا کردن ، به بیراهه رفتن.49

2-ج) خبط
خبط يعني بيراهه رفتن در شب و زدن بى‏رويه، مثل دست و پا زدن شتر بر زمين و شاخ و برگ زدن درخت با عصا و چوبدستى. زده شده مثل مضروب و ضرب.50 کژ رفتن، بدون آگاهی و بصیرت درامری تصرف کردن،سهوکردن،اشتباه کردن،کژروی،سهو واشتباه.51

با نگاهی به تفاسیر ذیل این واژه می بینیم ازآن چنین تعبیراتی شده است :

خبط وارد شدن در كار است بدون بصيرت و از روى اشتباه در قاموس به معنى افساد نيز آمده است. گويد: «تخبطه: افسد».52 به خلاف نظم و ترتيب عمل كردن و بى‏قاعده گام زدن و سير بر غير هدايت و بصيرت‏53.«خباط» نوعى بيمارى است مانند جنون كه آشفتگى عقلى است.54
یا به معناى كج و معوج راه رفتن است، وقتى مى‏گويند:” خبط البعير” معنايش اين است كه: راه رفتن اين شتر غير طبيعى و نامنظم است، انسان هم در زندگيش راهى مستقيم دارد كه نبايد از آن منحرف شود، چون او نيز در طريق زندگيش و بر حسب محيطى كه در آن زندگى مى‏كند حركات و سكناتى دارد، كه داراى نظام مخصوصى است، كه آن نظام را بينش عقلايى انسان‏ها معين مى‏كند، و هر فردى افعال خود را (چه فردى چه اجتماعى) با آن نظام تطبيق مى‏دهد.كه برخي مواقع راه ناصحيح را صحيح ، زشتى را زيبايى و حسن را قبح و خير و نافع را شر و مضر مى‏بيند، پس او در تطبيق احكام و تعيين موارد، دچار خبط و اشتباه شده است. 55
با اين عبارات مي توان چنين نتيجه گرفت كه : اگرچه از لحاظ لغوي برخي اين واژه را معادل خطا و اشتباه دانسته اند اما در تفاسير به نظر مي رسدكه اين واژه به معناي ” انحراف ” بكار رفته است.

3- ج) لبس
لبس- به ضمّ اول به معنى لباس پوشيدن است چنان كه در آيه 31 سوره كهف مي فرمايد:«وَيَلْبَسُونَ ثِياباً خُضْراً مِنْ سُنْدُسٍ؛در آنجا با دستبندهايى از طلا آراسته مى‏شوند و جامه‏هايى سبز از پرنيان نازك و حرير ستبر مى‏پوشند».
و فعل آن از باب ” علم يعلم” مى‏آيد ولى اگر به فتح اول باشد به معنى خلط و مشتبه كردن است و فعل آن نيز از باب” ضرب يضرب” مى‏آيد.
و از اين ماده است: ” لباس- لبوس” به فتح اوّل و” لبس” به كسر اول به معنى لباس و پوشيدنى چنان كه در آيه 23 سوره حج مي فرمايد:« وَ لِباسُهُمْ فِيها حَرِيرٌ؛ و لباس آنها در بهشت، ابريشمى است»‏.
و درآيه 80 سوره انبياء نيز چنين مي فرمايد: «وَ عَلَّمْناهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَكُمْ؛ و به او (داود) فن زره سازى براى شما را آموختيم»‏.
و مراد از لبوس زره است.

و اين ماده در ضمن آيات قرآن به معانى مختلفى بكار برده شده از آن جمله است:
(1) به معنى آميختن چنان كه در آيه 42 سوره بقره مي فرمايد:«وَ لا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْباطِلِ يعنى لاتخلطوا».
(2) به معنى آرميدن چنانكه در آيه 47 سوره فرقان مي فرمايد:«جَعَلَ لَكُمُ اللَّيْلَ لِباساً يعنى سكنا».
(3) به معنى جامه پوشيدنى چنانكه در آيه 31 سوره دخان مي فرمايد:«وَ لِباسُهُمْ فِيها حَرِيرٌ يعنى ثيابهم».
(4) به معنى عمل شايسته چنانكه در آيه 26 سوره اعراف مي فرمايد:«وَ لِباسُ التَّقْوى‏ ذلِكَ خَيْرٌ »؛ يعنى العمل الصالح و قال بعضهم الجياء.56

“لبس” یعنی کار یا امر بر اومشتبه شد.یا به معنای شبهه و اشکال و مبهم شدن ، در هم آمیختن تاریکی، گونه ای جامه نیز تعبیر شده است.57
اما در تفاسیر ذیل این واژه چنین آمده است:«أَفَعَيِينا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيد»؛58 بلكه آنها از خلق جديد در شبهه‏اند».

اشتباه همان چيزي است كه درتعبير قرآن با« لَبس»ازآن ياد شده است،«لُبس» – به ضم-گرچه به معناي پوشيدن است ليكن با« لَبس»- به فتح- به معناي “اشتباه كردن” هم ريشه است خداوند سبحان درباره منكران معاد مي فرمايد: يعني آنها درباره حصول خلقت تازه پس از مرگ در اشتباه هستند. 59

حضرت علامه طباطبايي درتفسير اين آيه چنين فرموده است :
«كلمه” لبس” به معناى التباس و اشتباه است و معناى جمله مورد بحث اين است كه: اگر ما عالم را از آسمان و زمينش گرفته تا همه موجودات در آن را خلق كرديم و به بهترين نظامى تدبيرش نموديم، با قدرت و علم خودكرديم، اين قدرت و علم ما هنوز باقى است و چيزى از آن كم نشده، پس ما عاجز از خلقتى جديد و اينكه خلقت دنيايى عالم را به خلقتى ديگر مبدل كنيم نيستيم، پس ديگر در قدرت ما نبايد شك كرد، ولى كفار در همين شك دارند و با داشتن شك نمى‏توانند به آخرت و خلقت جديد ما ايمان بياورند».60

درذيل آيه 9 سوره انعام نيز اين گونه آمده است:«وَ لَوْ جَعَلْناهُ مَلَكاً لَجَعَلْناهُ رَجُلاً وَ لَلَبَسْنا عَلَيْهِمْ ما يَلْبِسُو لَلَبَسْنا عَلَيْهِمْ ما يَلْبِسُونَ61؛ و اگر او را فرشته‏اى قرار مى‏داديم، حتماً وى را به صورت‏ مردى در مى‏آورديم، و امر را هم چنان بر آنان مشتبه مى‏ساختيم ».‏
“لبس”(بر وزن درس) به معنى پرده‏پوشى و اشتباه كارى است.و لبس (بر وزن قفل) به معنى پوشيدن لباس است (ماضى اول لبس بر وزن ضرب و ماضى دوم لبس‏ بر وزن حسب مى‏باشد) و روشن است كه در آيه معنى اول اراده شده است، يعنى اگر فرشته‏اى مى‏فرستاديم بايد به صورت و سيرت انسانى باشد و در اين موقع به عقيده آنها ما مردم را به اشتباه و خطا انداخته بوديم و همان نسبتهاى سابق را بر ما تكرار مى‏كردند، همان طور كه خود آنها افراد نادان و بى‏خبر را به اشتباه و خطا مى‏افكنند و چهره حقيقت را بر آنها مى‏پوشانند- بنابراين نسبت” لبس” و پرده پوشى به خدا از زاويه ديد آنها است. 62

پس مي توان چنين گفت كه اگرچه لفظ ” لبس ” از لحاظ لغوي معاني آميختن، مشتبه شدن امر،پوشيدن لباس و… بكار رفته است اما مفسرين ازآن به ” اشتباه وخطا ” تفسير كرده اند.
فصل دوم
عوامل معرفتي خطا

مقدمه
انسان موجودي است كه از روح خدا در او دميده شده است . جسمش به خاك اتصال دارد و روحش به خدا. انسان از آن چنان گوهر و جوهري برخوردار است كه خداوند ديگر موجودات جهان آفرينش را براي او خلق كرده است . خداوند جهان را به گونه اي آفريده است كه انسان بتواند در جهت بهره برداري خود از آن استفاده كند. مخلوقي است كه خداوند به فرشتگان دستور داده تا به تعظيم و سجده بر او بپردازند. اين نشان از عظمت والاي انسان است درنزد معبودش كه او را بر بسياري از موجودات جهان آفرينش برتري داده است.
پس مي توان گفت كه در درون انسان گرايش به خدا وجود دارد و به وسيله آن مي تواند خالق خود را درك كرده ، به پرستش و راز ونياز با او بپردازد.از طرفي ميلي در انسان وجود دارد كه آن ميل كمال خواهي است. انسان مي كوشد تا خود را از آنچه كه هست برتر و والاتر سازد و تعالي جويد.پس براي رسيدن به آن كمال نياز به معرفت و شناخت دارد. در هستي شناخت نمي توان شكي داشت؛ زيرا همان گونه كه وجود اصل معلوم و هستي عالِم بديهي است ، امكان اصل شناخت نيز بديهي است. كار شناخت ، تمييز حق از باطل است. از آن جايي كه بين حق و باطل در آميختگي هست كه موجب شبهه ميان آن دو مي شود و به تعبير قرآن حق ، همانند آب و باطل بسان كف روي آب است و گاه كف روي آب با خود آب اشتباه مي شود؛ از اين رو براي رفع اشتباه و شبهه بايد شناخت وجود داشته باشد. حال بايد دانست كه شناخت از چه طريقي بدست مي آيد؟ راه رسيدن به اين شناخت با چه ابزاري محقق مي شود؟
خداوند آن چنان لطف خود را شامل انسان كرده به طوري كه حتي راه رسيدن و شناخت را هم درقرآن كريم به وضوح نشان داده است.آن چنان كه مي فرمايد:« وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُجادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ لا هُدىً وَ لا كِتابٍ مُنِير»63. اين گروه نه به راه عقل گام نهاده اند و نه راه عرفان برآن ها گشاده و نه از وحي كه كتاب منير است مدد گرفته اند. درواقع به سه ابزار(عقل ، دل ، وحي ) اشاره نمودند.
و درآيه اي ديگري از قرآن نيز آمده است:« وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلا»64.دراينجا نيزبه سمع و بصر(حس) وفواد دو نمونه از ابزار شناخت نام بردند.

پس 4 راه براي شناخت وجود دارد:حس،عقل،دل(قلب، راه تهذيب و تزكيه)، وحي.در مورد راه چهارم وحي، بايداذعان كرد كه ما انسان ها شخصاً وبه طور مستقيم آن را دراختيار نداريم برخلاف عقل وحس و دل كه خود انسان از آنان بهره مند است. وحي ازآنجايي كه با عصمت همراه است، مختص به انبياي الهي است واز دلايل مهمي كه انبياء دچار خطا نمي شوند به خاطر دارا بودن اين ابزار است. پس راه وحي را با آن كاري نيست و به سراغ سه ابزار ديگر مي رويم.

اكنون اين سوال مطرح مي شود كه اگر اين ابزارهايي كه در دسترس ماست وما را به شناخت رهنمون مي سازند پس چرا دوباره در مسيردستيابي به شناخت و حقيقت دچار خطا و اشتباه مي شويم؟ اين عواملي كه سبب خطا مي شوند چيست؟

بخش اول- حس وچگونگي خطاي آن
الف- درماهيت و چيستي حس
نخستين وسيله ابزار شناخت انسان، حواس پنچ گانه اوست كه به آن حواس ظاهري نيز مي گويند. هر يك از اين حواس موجب شناخت خاصي مي شود به طوري كه فقدان آن موجب فقدان شناخت مربوط به آن حس مي شود. آيات بسياري در قرآن كريم وجود دارد كه به اهميت حواس و ضرورت بهره گيري از آنها اشاره مي كنداز جمله چنين است :« وَ هُوَ الَّذِي أَنْشَأَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ قَلِيلاً ما تَشْكُرُون65 ؛ و اوست كه براى شما گوش و ديدگان و دل‏هايى ايجاد كرده، اما بسيار اندك شكر مى‏گزاريد».

آرى، دارنده اين حس خير و شر و نفع و ضرر خود را درك مى‏كند. و با اين دو حس است كه حركات و سكنات دارنده آن ارادى است، آنچه را مى‏خواهد از آنچه كه نمى‏خواهد جدا مى‏كند و در عالم جديدى قرار مى‏گيرد كه در آن لذت و عزت و غلبه و محبت و امثال آن جلوه مى‏كند. جلوه‏اى كه در عوالم قبل از حيوان هيچ اثرى از آن ديده نمى‏شود.66
ارزش و اهميت قواي حسي تا به آنجاست كه قرآن كريم به ديدني ها كه عظمت آنها به وسيله ديدن روشن مي شود سوگند ياد مي كند:«فَلا أُقْسِمُ بِما تُبْصِرُونَ * وَ ما لا تُبْصِرُون‏67 ؛ سوگند مى‏خورم به آنچه مى‏بينيد و آنچه نمى‏بينيد».
همچنين قرآن كريم تا به آنجا براي گوش و چشم و قلب اهميت قائل است كه آنها را مسؤول مي داند:«إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلا68؛ همانا گوش و چشم ودل همگي مسؤول هستند».
اين ها همه تاكيدي است از سوي قرآن بر لزوم استفاده از «حس» به عنوان يك منبع معرفت و شناخت.
با اين همه تعريفي كه از حس به عنوان ابزار شناخت درقرآن كريم ذكر شده پس چرا ما دچار خطا مي شويم ؟

درست است كه حواس نيز يكي از منابع شناخت است؛ اما بايدتبيين شودكه: آيا حس واقعاً ما را به شناخت واقعي مي رساند؟ آيا حس خطاناپذير است؟

قبل از وارد شدن به بحث خطاي حس بايد مشخص كرد كه حس چه ويژگي هايي دارد.در بيان ویژگی های شناخت حسی بايدگفت:
1- در مرحله شناخت احساسی که انسان و حیوان در آن مشترک هستند، همه شناختها جزئی است؛ یعنی به صورت تک تک و فرد فرد است؛ مثل یک کودک که فرد فردرا می شناسد: پدر،مادر،خواهر، برادر و خاله اش را می شناسد، خانه اش را می شناسد، از همه اینها به صورت جزئی تصور دارد؛ اما برای او خانه یا انسان به مفهوم کلی وجود ندارد، رنگ به معنای کلی وجود ندارد. چنان که حیوان هم همین طور است.بنابراین یکی از خصوصیات شناخت حسی، جزئیت و فردیت است، یعنی باید گفت شناخت حسی به اصطلاح (andividual) است؛ فردی است و به فرد تعلق می گیرد.
2- مشخصه دیگر شناخت حسی این است که شناخت حسی، حالی است؛یعنی به زمان حال تعلق دارد، نه به گذشته و نه به آینده؛چون انسان با حواس خودش فقط اشیاء زمان حاضر را احساس می کند.انسان باچشم خودش حوادثی را که قبل از تولداووجود داشته است نمی بیندو آینده را نیز نمی تواند با حواس ظاهری خود احساس کند. با چشم، بالفعل ببیند، با گوش بشنود یا با شامه خود استشمام کند. شناخت حسی، حالی است، پس به گذشته و آینده تعلق نمی گیرد.این خصوصیات برای مرحله شناخت حسی است.
3- ویژگی سوم شناخت حسی این است که شناخت حسی،ظاهری است،عمقی نیست.ظواهر را می بیند: مثلا چشم رنگها و حجمها را می بیند و گوش آوازها را می شنود ،ولی عمقی نیست که به ماهیت و چیستی اشیاء بتواند پی ببرد و روابط درونی اشیاء را درک کند.شناخت حسی نمی تواند به علت و معلول و ضرورت حاکم میان علت و معلول که وقتی علت هست به حکم ضرورت معلول باید وجود داشته باشد پی ببرد. یعنی انسان ظواهر را می شناسد بدون اینکه بتواند با حواس خود به روابط و عمق پدیده ها و به ذاتها و جوهرها و باطنها پی ببرد. ولی انسان در مرحله شناخت عقلی به بواطن هم می رسد.69
در مکاتب معرفت شناسی، احساس،يك مرحله از شناخت است که آن را شناخت ظاهری، سطحی یا غیرعمقی مي گويندو تعقل را مرحله دوم شناخت می دانند.شناخت سطحی یعنی دیدن فضا، شنیدن آواز،استشمام بوو مانند آن، که همان شناخت مشترک انسان و حیوان است.به نظر برخي از دانشمندان، شناخت حسي نتيجه ي فعاليت حواس آدمي است.پس ازمرحله ی احساس، ذهن با تجربیات گذشته وتحلیل آنچه ازراه حس دریافت نموده به مرحله ی شناخت می رسد بنابراین شناخت حسی پیش درآمد شناخت عقلی و ذهنی است.70
ب- چگونگی خطا در حس
1 – ب) شناخت حس ، شناخت سطحي است.
وقتي شناخت ما جزيي و محدود به حال يا مكان خاصي باشد آن وقت است كه نگرش ما سطحي خواهد بودودرواقع شناخت ما عمقي نخواهد بود.نتیجه ای که از شناخت سطحی حاصل می شود چیست؟
1-1- ب) انکار حق
افراد حس گرا امر غیر محسوس را که حواس ظاهری قادر به درک آن نیست منکر می‏شوند.آنها مشهودات و محسوسات خود را بررسی نمی‏کنند،تا منشا آنها را تشخیص دهند. چه بسا منشا این امور مشهود موجود دیگری باشدکه هم اکنون آن را نمی‏بینیم ویااصولاً قابل مشاهده حسی نباشد.خداونددرقرآن كريم مي فرمايد:« فَقالُوا أَرِنَا اللَّهَ جَهْرَة 71؛ بنی اسرائیل به موسی گفتند: خدا را آشکارا به ما بنمای».
 در این آیه ساده اندیشی و سطحی نگری بنی اسرائیل محکوم شده است. ویژگی حس گرایی و دوری از تعقل در موارد دیگری نیز از بنی اسرائیل دیده شده است. آنان از پیامبر خود می‏خواستند که خدا را به آنان نشان دهد به طوری که بتوانند با چشمان خود خدا را مشاهده کنند:«وَ إِذْ قُلْتُمْ يا مُوسى‏ لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْكُمُ الصَّاعِقَةُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُون‏72؛ یاد آورید آن گاه که گفتید: ای موسی، تا خدا را آشکار نبینیم، هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد پس در حالی که می‏نگریستند صاعقه شما را فرا گرفت».
درآيه ديگري آمده است :«وَ كَأَيِّنْ مِنْ آيَةٍ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ يَمُرُّونَ عَلَيْها وَ هُمْ عَنْها مُعْرِضُون‏73 ؛ و چه بسيار نشانه‏ها در آسمانها و زمين است كه بر آنها مى‏گذرند در حالى كه از آنها روى برمى‏گردانند».
 حس گرایی افراطی باعث محرومیت از شناخت حقایق غیر مادی است و کسانی که این ویژگی را دارند قادر به شناخت خداوند نیستند و هرگز به آفریدگار جهان ایمان نمی‏آورند.
برای این که حواس ما قادر به درک چیزی باشد باید آن شی بتواند برروی حواس ما تاثیر بگذارد. در میان موجودات مادی نیز اگر این اثر چنان ناچیز باشد که برای ما نامحسوس باشد باز هم قادر به درک آن نخواهیم بود.بنابراین حواس ما به علت مادی بودن تنها از موجودات مادی اثر می پذیرنداز این رو تنها قادر به درک اشیای مادی هستند . حواس ما از کشف موجودات غیر مادی ناتوان است . کسی که تنها حواس خود را به کارمی گیرد منکرموجودات غیر مادی می شودوبدین خاطر است که خداوند تبارک و تعالی را انکار می کندو راه سعادت را به اشتباه انتخاب می کند.74
2-1- ب) خروج از انسانیت
«أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَكْثَرَهُمْ يَسْمَعُونَ أَوْ يَعْقِلُون‏ إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلا75؛يا گمان دارى كه بيشترشان مى‏شنوند يا مى‏انديشند؟ آنان جز مانند ستوران نيستند، بلكه گمراه‏ترند».
وسيله آدمى به سوى سعادت يكى از اين دو طريق است، يا اينكه خودش تعقل كند و حق را تشخيص داده پيرويش نمايد، يا از كسى كه‏ مى‏تواند تعقل كند و خيرخواه هم هست بشنود و پيروى كند، در نتيجه پس طريق به سوى رشد يا سمع است و يا عقل، و دليل اين راه يا عقل است يا نقل.
” إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعامِ”- اين جمله بيان جمله قبلى است، چون جمله قبلى در معناى اين بود كه اكثرشان، نه مى‏شنوند و نه مى‏فهمند، و اين جمله مى‏فهماند كه صرف نشنيدن و تعقل نكردن نيست، بلكه اينان عيناً چون چارپايانند كه از سخن جز لفظ و صدايى نمى‏شنوند و معنى را درك نمى‏كنند.
” بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلاً”- يعنى اينها از چهارپايان هم گمراه‏ترند براى اينكه چهارپايان هرگز به ضرر خود اقدام نمى‏كنند ولى اينها ضرر خود را بر نفع خود ترجيح مى‏دهند، علاوه بر اين، چهارپايان اگر راه را گم كنند، مجهز به اسبابى نيستند كه به سوى راه حق هدايتشان كند و اگر گمراه شدند تقصيرى ندارند به خلاف اين انسانها كه مجهز به اسباب هدايت هستند و در عين حال باز گمراهند.76
3- 1- ب) وابستگی به غیر خدا
دراين موردقرآن از قوم بني اسرائيل نام برده است. بنی اسرائیل مردمی نزدیک بین و حس گرا بودند. آنان به سبب اعتماد بیش از حدی که بر حس خود داشتند فریب سامری را خوردندو مجسمه ناتوانی را معبود پنداشتند در حالی که هیچ یک از آثار هوشیاری آگاهی و توانایی در آن دیده نمی‏شد سامری از زینت‏های مردم گوساله‏ای ساخت که صدایی از آن شنیده می‏شدآن گاه به بنی اسرائیل گفت: این گوساله معبود شما و موسی است:« فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلًا جَسَداً لَهُ خُوار فَقالُوا هذا إِلهُكُمْ وَ إِلهُ مُوسى‏ فَنَسِي‏ ؛77 پس برای آنان پیکر گوساله‏ای که صدایی داشت بیرون آورد و او و پیروانش گفتند: این خدای شما و خدای موسی است و پیمان خدا را فراموش کردند».
آنان فریب سامری را خوردند زیرا هنگامی که صدای مجسمه را شنیدند آن را نشانه حیات پنداشتند و این نشانه را کافی دانستند. خداوند درباره این عمل بنی اسرائیل این گونه قضاوت می‏کند:«أَ فَلا يَرَوْنَ أَلَّا يَرْجِعُ إِلَيْهِمْ قَوْلا وَ لا يَمْلِكُ لَهُمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعا78 ؛ مگر نمی‏بینند که گوساله پاسخ سخن آنان را نمی‏دهد و به حالشان سود و زیانی ندارد».
اين آیه در واقع بنی اسرائیل را



قیمت: تومان

دسته بندی : پایان نامه

پاسخ دهید