دانشگاه قم
دانشکده الهیات و معارف اسلامی
پايان نامه دوره كارشناسي ارشد اخلاق- فلسفه اخلاق
عنوان:
تبیین اخلاقی نظریه قرارداد اجتماعی و بازتاب آن بر اندیشه های روسو
استاد راهنما:
دکتر مهدی اخوان
نگارنده:
سید عبدالحمید سجادی
زمستان 92

که بیابان خەو ئەبینێ لەناو خەوا ھەمیشە دەستی کردۆتە ملی ڕۆبار..
درەخت وەختێ خەو ئەبینێ لەناو خەوا خۆی ئەبینێ جێگر نیە و سەفەر ئەکا و بەپێ ئەڕوات..
کە ژیشکیش خەو ئەبینێ لەناو خەوا خۆی ئەبینێ نەرم و شلە و جەستەی ھەر لە لۆکە ئەکات..
شەمشەمەکوێرە لەناو خەوا ھەمیشە بەڕۆژ ئەفڕێ..
شمشێر بەتەنھا لە خەوا خۆی ئەبینێ گوڵ بەدەم و قسەی خۆشە
فەرمانڕەوایانی ئێمەش بەتەنیا ھەر لە خەویانا خۆیان ئەبینن بەڕاستی دادپەروەرن…
بێکەس
تقدیم به:
مادر فداکارم که زندگی اش را وقفم کرد و تلخی های زندگی را برایم شیرین ساخت؛ ئەوین گیان که عشق و شادی را به زندگیم برگرداند و دوستانم؛ امید، سعدی، سوران، صهیب، فایق، عدنان، لقمان، ماجد، یادگار و فرهاد ستایش که در زندگی مرا یاری نموده اند.
تشكر و قدرداني
حمد و سپاس خداي را كه توفيق كسب دانش و معرفت را به حقير عنايت فرمود. ﻻزم مي دانم كه از تمامي اساتيد بزرگواري كه در طول ساليان گذشته مرا در تحصيل علم و فضائل اخلاقی ياري نموده اند، تشكر نمايم.
از استاد بزرگوار آقاي دكتر مهدی اخوان كه به عنوان استاد راهنما اينجانب را در انجام اين تحقيق ياري نمودند نهايت سپاس گذاري را دارم.
چکیده
در رساله حاضر به بررسی مکتب قرارداد اجتماعی در آراء سه تن از فیلسوفان بزرگ این مکتب یعنی توماس هابز، جان لاک و ژان ژاک روسو می پردازیم. از دوران باستان فیلسوفان درباره ی چگونگی تشکیل اجتماع و حکومت نظریه هایی ارائه داده اند از جمله فطری یا مدنی بالطبع بودن، نظریه نیازها، نظریه اجبار و زور و … . در برابر این نظریه ها مکتب قرارداد اجتماعی منشأ تشکیل اجتماع و حکومت را به توافق و رضایت همگانی مردم تاویل برده است. نظریه قرارداد اجتماعی بر این فرض مبتنی است که انسانها پیش از تشکیل دولت در وضع طبیعی زندگی می کرده اند. هرکدام از این فیلسوفان تفسیری متفاوت از این وضع ارائه کرده اند. بنا به ضرورت و طبق توافق و قراردادی انسان ها، از این وضع خارج می شوند و به زندگی مدنی زیر پرچم قانون و حکومت روی می آورند. انسان ها در وضع طبیعی از برابری، مساوات و آزادی طبیعی برخوردار هستند. قرارداد اجتماعی و وارد شدن به جامعه مدنی یعنی سپردن قدرت به دست فرد یا افرادی برای حفظ و پاسداری حقوق طبیعی انسان ها که عبارتند از صیانت ذات، مالکیت و آزادی طبیعی. میثاق باوری سیاسی این فلاسفه بر آراء اخلاقی شان هم تأثیر می گذارد و تقریباً اخلاق را هم به حیطه اخلاق اجتماعی و شهروندی منحصر می کنند. اخلاقی بودن بیشتر به معنای تبعیت از حکومت، دولت و قانون هایی است که نظم زندگی اجتماعی را تضمین می کنند. قوانین اخلاقی هم از حقوق طبیعی انسانها نشأت می گیرد که برای حفظ آن حقوق بر یک سری قوانین رضایت و توافق می نمایند. قوانین اخلاقی ناشی از رضایت و قرارداد، هدفی جز تأمین منافع و حقوق انسان ها در زندگی اجتماعی نخواهد داشت. در رساله ابتدا افکار سیاسی و اخلاقی هابز و لاک را بررسی می نماییم. سپس تأثیری که نظریه قرارداد اجتماعی آنها بر افکار اخلاقی، سیاسی و ترتیبی روسو می گذارد را بیان می کنیم.
واژگان کلیدی: قرارداد اجتماعی، هابز، لاک، روسو، حق طبیعی، خودمحوری اخلاقی
فهرست مطالب
کلیات1
الف: بیان مسأله تحقیق1
ب: پیشینه تحقیق2
ج: ضرورت تحقیق2
د: روش تحقیق2
هـ : سوالهای تحقیق3
و: فرضیه های تحقیق3
ز: ساختار تحقیق3
فصل نخست: زندگی اجتماعی، نهاد حکومت و مفهوم شناسی قرارداداجتماعی5
بخش نخست: تاریخچه زندگی اجتماعی انسان6
بخش دوم: خاستگاه و منشاء زندگی اجتماعی انسان8
1: نظریه نیازها یا زیستی9
2: نظریه انسان مدنی باالبطبع است10
3: نظریه قرارداد اجتماعی10
بخش سوم: سیاست و اخلاق10
1: سیاست و فلسفه سیاسی10
2: اخلاق و اخلاقیات11
3: رابطه سیاست و اخلاق12
3-1: یگانگی اخلاق و سیاست13
3-2: تبعیت اخلاق از سیاست14
3-3: دو سطحی اخلاق و سیاست15
3-4: جدایی و افتراق اخلاق و سیاست16
بخش چهارم: نهاد فرمانروایی یا دولت17
1: منشأ و خاستگاه دولت18
1-1: نظریه منشاء الهی دولت ـ فرمانروایی18
1-2: نظریه زور20
1-3: نظریه طبیعی ارسطو21
1-4: نظریه تاریخی یا تئوری تکاملی22
1-5: نظریه قرارداد اجتماعی23
بخش پنجم: قراداداجتماعی24
1: مفهومشناسی قرارداد اجتماعی24
2: ریشههای تاریخی نظریه قرارداد اجتماعی26
فصل دوم: قراردادگرایان بزرگ: هابز، لاک و روسو29
بخش نخست: فلسفه سیاسی هابز30
1: وضع طبیعی32
2: قوانین طبیعی35
3: قرارداد اجتماعی38
4: حقوق حاکم و اتباع40
4-1: حقوق و آزادی اتباع42
5: تحلیل و نقد نظریه ی هابز42
بخش دوم: کلیات نظریه سیاسی جان لاک44
1: تجربه گرایی معرفتی و عقل گرایی سیاسی44
2: نظریه لاک درباره طبیعت انسان45
3: وضع طبیعی و وضع جنگ46
4: قرارداد اجتماعی لاک50
5: حکومت و حقوق متقابل حاکم و مردم53
6: تحلیل و نقد نظریه ی لاک56
بخش سوم: روسو57
1: طبیعت بشر57
3: وضع طبیعی59
3: قرارداد اجتماعی61
4: حکومت و حقوق متقابل حاکم و مردم64
فصل سوم: اخلاق و قراردادگرایی اجتماعی68
بخش نخست: قرارداد گرایی اخلاقی69
1: اخلاق به منزلۀ منفعت متقابل72
2: عینیت اخلاقی و قرارداد گرایی73
3: توجیه قواعد اخلاقی75
4: تزاحم‌های اخلاقی و قرار داد گرایی75
بخش دوم: رابطه قراردادگرایی و نظریات اخلاقی76
1: قانون طبیعی76
1-1: سیر تاریخی اندیشه قانون طبیعی77
1-2: جمع بندی اخلاق بر مبنای قانون طبیعی82
2: اخلاق و قراردادگرایان83
3: پیامدگرایی84
3-1: میثاق باوری اخلاقی85
3-2: فایده گروی86
3-3 : فضیلت عدالت به مثابه ی بنیاد اخلاق87
3-4: خودگرایی اخلاقی88
بخش سوم: نظریه اخلاقی روسو92
بخش چهارم: تحلیل و نقد قراردادگرایی اخلاقی97
بخش پنجم: تعلیم و تربیت از نظر روسو98
1: عوامل موثر تربیتی انسان99
نتیجه‌گیری:104
فهرست منابع:107
پیوست:111
کلیات
الف: بیان مسأله تحقیق
از دیرباز فیلسوفان مختلفی درباره چگونگی و شکل گیری اجتماع و حکومت نظر داده اند. هر فیلسوفی به جنبه ای توجه کرده است، بعضی ها انسان را مدنی بالطبع گفته اند، بعضی ها، جامعه و حکومت را براساس گسترش نیازهای مادی و حراستی توصیف کرده اند. اما گروهی در این میان اجتماع و حکومت را نتیجه قراردادی میان انسان ها می دانند تا بهتر بتوانند نیازهایشان را برآورده کنند و حیات خود را حفظ نمایند. این فیلسوفان انسان را دارای دو حالت می دانند. حالت اول انسان در وضع طبیعی و ماقبل اجتماع است و دیگری حالتی بعد از قرارداد که به آن وضع مدنی می گویند. این نظریه که ÷ایه حکومت و اجتماع را به توافق و میثاق مردم با همدیگر برمی گردانند را قراردادگرایی اجتماعی می نامند. دو فیلسوف نامدار یعنی هابز و لاک این نظریه را به صورت کاملاً منسجم طرح کرده اند. هرچند سیری تاریخی اما پراکنده قبل از آنان برای این نظریه عنوان شده است اما این دو فیلسوف بوده اند که فلسفه سیاسی خود را کاملاً برحسب قراردادگرایی سبط دادند.
ژان ژاک روسو هم برای تبیین نظم اجتماعی و حکومتی به این ایده قائل بود. او در پردازش این ایده از هابز و لاک و نظریه قراردادگرایی آن دو به شدت تأثیر می پذیرد و در آثار روسو کاملاً این تأثیرپذیری نمایان است. روسو معتقد بود که آدمی طبیعتاً خوب است و خواهان خیر. انسان در حالت طبیعی دارای غریزه است و مادون اخلاق یعنی غیراخلاقی عمل می کند اما نه به معنای بد بودن. انسان پس از تشکیل اجتماع به حالت اخلاقی انتقال می یابد و عدالت جانشین غریزه می شود.
نظم اجتماعی برای موجه و مشروع شدنش نیاز به یک توافق و قرارداد میان همه افراد جامعه دارد زیرا هدف از اجتماع و دولت تأمین نیازها و خواسته های تک تک افراد است بنابراین اجتماع و حکومت باید در پی خیر عمومی مردم باشند. روسو در بحث تعلیم و تربیت هم از قراردادگرایی تاثیر می پذیرد و آنجا که او زندگی را به دو قسمت تبدیل می کند یکی دوران کودکی و طبیعی انسان، که باید فقط احساسات کودک پرورش یابد و دوم دوران پس از بلوغ است که عقل، اخلاقیات، دین و … به کودک در اجتماع عرضه می شود تا انسانی اجتماعی و مفید بار بیاید.
ب: پیشینه تحقیق
هر چند در مجموعه مقالات و پایان نامه ها به زبان فارسی به ابعاد گوناگونی از جنبه های قرارداد اجتماعی و اندیشه های روسو پرداخته است اما تبیین اخلاقی قرارداد اجتماعی و تاثیر آن در افکار روسو بررسی نشده است.
ج: ضرورت تحقیق
در این پژوهش سعی شده است که دریچه ای جدید از تبیین اخلاقی قراردادگرایی اجتماعی گشوده شود. از آن جا که روسو در بحث حکومت، تعلیم و تربیت و اخلاق از نظریه ی قرارداد اجتماعی تاثیر پذیرفته است و امروزه در دنیای مدرن رابطه ی سیاست و اخلاق به تاریکی گراییده است، ضرورت یک حکومت بر پایه ی اخلاق حس می شود لذا دیدگاه روسو می تواند به این مباحث کمک کند.
د: روش تحقیق
این تحقیق در مرحله ی دست یابی به داده ها ماهیت کتابخانه ای دارد؛ و در مرحله ی استنتاج از روش توصیفی، تحلیلی و مقایسه ای استفاده می کند.
هـ : سوالهای تحقیق
سؤالهایی اصلی که در این رساله به آنها پاسخ داده می شود عبارتند از :
1- قراردادگرایی اجتماعی چیست و در مقابل چه نظریاتی قرار دارد؟
2- قراردادگرایی در هابز و لاک چگونه بسط می یابد؟
3- مبنای مشروعیت حکومت در نظر روسو چیست؟
4- تأثیرپذیری روسو از نظریه قراردادگرایی اجتماعی در افکار اخلاقی و تربیتی اش چگونه است؟
5- اخلاقی که قراردادگرایان بیان می دارند بر چه پایه هایی استوار است؟
سؤالهای فرعی
1- وضع طبیعی و وضع مدنی در قراردادگرایان چگونه وضعی خواهد بود؟
2- حقوق های حاکم و اتباع در قراردادگرایی اجتماعی چیستند؟
و: فرضیه های تحقیق
فرض بر این است که می توان تبیین اخلاقی از نظریه قرارداد اجتماعی هابز، لاک و روسو ارائه داد، دیگر این که نظریه قرارداد اجتماعی بر اندیشه های تعلیم و تربیتی و اخلاقی روسو تاثیر گذار بوده است.
ز: ساختار تحقیق
در فصل اول قراردادگرایی را شرح و بسط داده ایم و این که این مکتب در مقابل چه نظریاتی ارائه شده است، سپس پیشینه ی آن را بررسی کردیم.
مسئله ی قرارداد اجتماعی با زندگی اجتماعی و تشکیل حکومت گره خورده است. تاریخچه ای از زندگی اجتماعی و خاستگاه آن را در همان فصل بیان نموده ایم. مسئله ی قرارداد اجتماعی در فلسفه سیاسی مطرح است و برای ربط و پیوند آن به اخلاق، رابطه ی اخلاق و سیاست را در همان فصل اول مطرح نموده ایم.
در فصل دوم گزارش جامعی از قرارداد اجتماعی و متفکران قائل به آن آورده شده است و سپس سه قراردادگرای بزرگ یعنی هابز، لاک و افکارشان بررسی شده اند و در پی آن قراردادگرایی روسو که متاثر از این دو فیلسوف بوده است را بیان نموده ایم.
در فصل سوم تبیین اخلاقی از دیدگاه قراردادگرایی هابز، لاک و روسو که از افکار اخلاقی آنان برگرفته شده است مطرح می شوند، سپس افکار اخلاقی و تعلیم و تربیت روسو که کاملاّ تاثیر نظریه قرارداد اجتماعی در آن مشهود است، آورده شده است.

فصل نخست
زندگی اجتماعی، نهاد حکومت و مفهوم شناسی قرارداد اجتماعی
بخش نخست: تاریخچه زندگی اجتماعی انسان
اکثر حیوانات در طبیعت انفرادی خلق شدهاند نه اجتماعی و به طور انفرادی زندگی میکنند و هر حیوان منفرد مجبور است تمام نیازهایش را خودش فراهم کند. اما بعضی از حیوانات نیز اجتماعی آفریده شدهاند مانند زنبورعسل و موریانه که افراد آن با یکدیگر اجتماع کرده و تشکیلاتی بین خود میدهند.وظایف مربوط به زندگی را بین خود تقسیم میکنند، با هم کار میکنند و هیئت حاکم دارند، مراقبت و نظارت و تفتیش و حتی مجازات بین آنها معمول است. نوعی از مورچگان نوعی حشره را استشمار کرده و برای استفاده از شیرشان نگاهداری میکنند. همانطور که ما از گاو برای این منظور استفاده میکنیم و معلوم شده است که برخی از مورچگان برده و غلام نگه داشته و آنها را به کارهای سخت میگمارند1.
به عقیده اکثر فلاسفه قدیم و جدید انسان یکی از حیوانات اجتماعی است و انفرادی خلق نشده و طبعاّ مایل است به صورت گروهی واجتماعی زندگی کند ،ولی معلوم نشده است که آیا این حس اجتماعی بودن در طبیعت وی آفریده شده و یا به سبب عادت است. چیزی که مسلم است مردم از زمانهای ما قبل تاریخ نیز با یکدیگر زندگی میکردهاند اگرچه به صورت اجتماعهای کوچک.
یکی از جهات اجتماعی بودن انسان شاید حس لزوم تامین امنیت و ترس وی از خطر دشمن بوده و کشف کرده است که به صورت اجتماع بهتر میتواند دفع خطر کند و خویشتن را از دشمن حفظ کند.2
انسان موجودی اجتماعی است او طبیعتاً با همنوعان خودش زندگی میکند و آنها را دوست میدارد. هیچ تنبیهی بالاتر از این نیست که آدمی را برای مدت طولانی از سایر آدمیان جدا کنند.
هنوز کسی نتوانسته است بگوید که آیا عشق انسان به زندگی با همنوع خود برخاسته از طبیعت اصلی و بنیادی اوست یا خیر. ولی این نکته روشن است که نخستین انسانهایی که ما از آنها چیزی حتی به اختصار میدانیم به طور اجتماعی زندگی میکردهاند. ممکن است مسکن آنها ‌‌‌‌‌‌‌‌‌پناهگاههای زمختی بوده باشد که از شاخ و برگ درختان تناور و یا در ‌پناه صخرههای بزرگ. ولی به هر حال آن چه مسلم است این است که بدویترین انسانها همیشه خواستهاند نزدیک همنوعان خود باشند. دلیل این تمایل شاید در آرزوی ذاتی آنها به داشتن امنیت نهفته باشد و نیز این که توجه ‌پیدا کرده بودند یک انسان تنها ،به وضع خطرناکی در معرض آسیبهای دشمن قرار میگیرد در حالی که وقتی دو نفر یا بیشتر با هم باشند، قادرند به نحو بهتری از خود محافظت کنند. به هرحال، به هر دلیلی و در هر مکان که ما نشانهای از نوع بشر میبینیم شواهدی ‌پیدا میکنیم که تعدادی مرد و زن با هم صورت گروهی زندگی میکردهاند و چون زندگی با هم گروهی، اعم از اینکه اعضای آن انسان باشد یا حیوان، تضاد مقاصد و خواست را به وجود میآورد .تقریباً به یقین میتوان حکم کرد که مردمان اولیه، ناگریز بودند نوعی از جامعه را مستقر سازند و قواعدی وضع کنند که همه مجبور به اطاعت از آن باشند. احتمالاً نخستین قواعد، آگاهانه بر نحوی مطرح شد که همه بتوانند بیاموزند. این قواعد احتمالاً به صورت حق و ضرورت مورد قبول عامه قرار گرفت بدون اینکه فکر زیادی دربارهی آنها کرده باشند3.
از این مقررات ساده برای زندگی دسته جمعی بود که اقتضائات اجتماعی توسعه یافت به تدریج یک رشته عادات و رویهی عمل به وجود آمد که قوانین برای قبیله و گروهها به وجود آمد4.
با پیروی از این فرایند سازمانهای گروهی و قبیلهای همراه شیوههای زندگی که از نسلهای گذشته به نسلهای بعدی به ارث میرسید توسعه ‌پیدا کرد.
این عادات و قوانین غیر مکتوب گروهها را با هم منسجم مینمود و هر کس که تخطی از آنها میکرد مورد تنبیه قرار میگرفت.
بعدها زمانی رسید که این قوانین و عادات به صورت مکتوب در آمد و حاصل آن مجموعهای از قوانین مدون شد. قوانینی که ثابت کرده بودند وجودشان برای حفظ زندگی اجتماعی گروه لازم است .این مراحل آغازین تشکیل جامعه و استقرار حکومت بود.5
به صورت کلی میتوان گفت که اندیشه و تفکر، انسان را از دیگر موجودات متمایز نموده و همین امر موجب شد تا شیوه زندگی انسانهای اولیه از حالت ابتدایی و ساده زیستن به تنوع و ‌یچیدگی بیشتری مبدل گردد. خصوصیت سازگاری با محیط طبیعی از یک طرف و امکان سازش با محیط اجتماعی از طرف دیگر به انسان کمک کرد که نه تنها خود را با شرایط محیط جدید یعنی غار سازگار نماید بلکه نیاز وادارش کرد که برای شکار به ابداع وسایل و ابزار سنگی بپردازد و بتواند آنها را در کشتن حیوانات استفاده نماید. مشکل شکار حیوانات او را به همکاری و کمک گرفتن از همنوع وادار کرد و برای این همکاری وسیلهای برای ارتباط نیاز بود و به همین دلیل انسان اولیه زبان حرکتی را برای خود اختراع کرد و بعد به زبان تصویری رسید و ‌سپس زبان تکصوتی و بعدها چندصوتی6 .
تحول و رشد زندگی اجتماعی انسان طی میلیونها سال صورت ‌پذیرفت و هنوز هم در حال تحول و رشد بیشتر است چون پیشرفت ضرورت زندگی اجتماعی و قانون زندگی است و برای دوام اجتماع امری اجتناب نا‌پذیر است.7
بخش دوم: خاستگاه و منشاء زندگی اجتماعی انسان
اگر بپذیریم که به عنوان واقعیت، انسانها به زندگی اجتماعی روی آورده اند حال سوال فلسفی در باب این وافعیت مطرح است که چه تبیین معفولی از خواستگاه این زندگی اجتماعی می توان ارائه داد؟
مجموعهای از افراد انسانی که با نظام ، سنت ، آداب و قوانین خاصی به یکدیگر ‌‌‌‌پیوندخورده و زندگی دستهجمعی دارند جامعه8 را تشکیل میدهند. زندگی جمعی فقط به معنای کنار هم زندگی کردن نیست مانند بسیاری از حیوانات. فرق انسان با حیوانهای اجتماعی در این است که انسان نیازها و هدفها، آرزوها و مقاصدی دارد اما حیوانات اجتماعی به صورت ژنتیکی اجتماعیاند. نیازهای مشترک و روابط ویژه زندگی انسانی، ما را آن چنان به همدیگر پیوند داده که گویی همه برای یک هدف و نیاز واحد به پیش میرویم9.
زندگی اجتماعی انسانها برخلاف حیوانات با پیشرفت و تکامل و سازگاری برحسب شرایط مختلف در دورههای متفاوت همراه بوده است.
سوالی که مطرح میشود این است که چرا انسانها به زندگی اجتماعی روی آوردهاند به عبارتی دیگر منشاء زندگی اجتماعی انسان در چیست؟
در پاسخ به این پرسش جوابهای گوناگونی داده شده است اما در این میان سه نظریه از همه مهمتر هستند.
نظر اول: نظریه نیازها یا نظریه زیستی.
نظر دوم: انسان مدنی باالبطبع است.
نظر سوم: نظریه قرارداد اجتماعی.
1: نظریه نیازها یا زیستی
بسیاری از جامعهشناسان معاصر میگویند که انسانها در طول دوران زندگیشان نیازهای مختلفی ازجمله خوراک، پوشاک ،امنیت، محبت و ….. را دارند. انسانهای اولیه برای تامین امنیت و خوراک در دورهم گردآمدهاند و جوامع را شکل دادهاند بدین صورت منشاء تشکیل جوامع را باید در درون نیازهای آدمی جست10.
2: نظریه انسان مدنی باالبطبع است
برخی از فیلسوفان بر این اعتقاد هستند که خلقت اولیه انسانها و طبیعتشان بر حسب زندگی اجتماعی بنا نهاده شده است. انسانها در اثر میل طبیعی و فطريشان به زندگی اجتماعی روی آوردهاند .  انسان به حکم طبیعت ، حیوانی اجتماعی است و آن کس که از روی طبع و نه بر اثر تصادف ، بی وطن است ، موجودی یا فروتر از آدمی است یا برتر از او .11
افلاطون ،ارسطو و آکويناس از داعيهداران این نظریهاند.
3: نظریه قرارداد اجتماعی
این نظریه بر خلاف نظریه طبیعی بودن سرشت اجتماعی انسان است و بیان میدارد که انسان ابتدا به صورت منزوی زندگی میکرده است اما کم کم برای حفظ منافع و فرار از ترسو وحشت طبیعت به زندگی اجتماعی روی آورده و بر مبنای قراردادهایی با دیگران صلح و سازش کرده و متحد شده است. این نظریه به قرارداد اجتماعی معروف است که سردمداران آن هابز،لاک و روسو هستند12.
بخش سوم: سیاست و اخلاق
1: سیاست و فلسفه سیاسی
اگر کلمه سیاست13 به این معنا و مفهوم امروزی، واژهای جدید و نوین است اما سیاست و فلسفه سیاسی قدمتی به تاریخ بشریت دارد و ریشه در تشکیل جوامع و اجتماعات اولیه دارد. از زمانی که انسانها به تشکیل جوامع پرداخته و نظم اجتماعی را شکل دادهاند حکومت و فرمانرواییها سر بر آوردهاند، انسان به دنبال و تجزیه و تحلیل این نهادهای اجتماعی بوده است. علم سیاست نیز به تحلیل و بررسی جنبههای سیاسی پدیدههای اجتماعی نظر دارد تا با تحلیل سیاسی دنیایی را که در آن زندگی میکنیم و حوادث و اتفاقاتش را بهتر شناخته و بتوانیم بهتر و درستتر انتخاب کنیم و زندگی نیکوتری را سروسامان دهیم14.
سیاست در اجتماع و با نهادهای اجتماعی و انسانی مختلف عجین و همراه شده است از جمله با دولت ،حکومت، فرهنگ ، اخلاق و با مفاهیمی چون آزادی، عدالت، قدرت، سعادت، فضیلت و …. گرهخورده است.15
فلسفه سیاسی پرسش از ماهیت اجتماع و توجیه روابط اجتماعی انسان دولت و دیگر پدیدههای اجتماعی را برعهده دارد. بنابراین سیاست جزء لاینفک اندیشه و تفکر انسان است. فیلسوفان و نظریهپردازان جامعه شناسی نیز بر همین مبنا تفکراتشان با سیاست گرهخورده است. سیاست از دوران فیلسوفان یونان باستان تا به امروز شاهد رشدو تحول علمی و نظری بوده است. نظریات گوناگون درباره سیاست، حکومت، دولت و مفاهیم سیاسی روز به روز گستردهتر شدهاند. هر مکتب و فیلسوفی بر اساس پایههای فکری خود نوعی سیاست را پیریزی کرده است.که براساس آن به پدیدههای اجتماعی پرداخته است. بنابراین دید سیاسی یعنی تجزیه و تحلیل پدیدههای اجتماعی و تاریخ تکامل منشاء آنها و برشمردن قوتها و ضعفهای آنها جهت اصلاح و انتخاب درستتر و یا حذف آنها از اجتماع انسانی.16
2: اخلاق و اخلاقیات
از زمانی که انسانها با یکدیگر به صورت گروه های کوچک و خواه به صورت گروههای بزرگتر زندگی کردهاند اعمال و رفتارش بر دیگران تاثیر گذاشته است. این تاثیر گذاری در اعمال و رفتار چه برای خود فرد و چه برای جامعه بر اساس یکسری ارزشها به وجود آمده است، ارزشهایی چون خیر و بدی، رافت و سنگدلی، شجاعت و ترس17 …..
منشاء این ارزشها در درون انسان و بر حسب نیازها شکل گرفته است و کم کم این ارزشها متکاملتر شدهاند زمانی که این ارزشها دست مایه اعمال و رفتار ما قرار بگیرند اعمال ما اخلاقی شدهاند. فلسفه اخلاق نیز علمی است که سعی دارد رفتار و اعمال که بر پایه این ارزشها انجام میشوند را تجزیه و تحلیل کند، نتایج و فواید، درستی و نادرستی و ارزشمندی آنها را بیان کند. فلسفه اخلاق میکوشد تا همه زوایای اخلاق و رفتار انسانی را كنكاش كند تا از آن طریق بتواند راه شناسایی درست عمل کردن و اخلاقی زندگی کردن را نمایان کند.اخلاق با این سوال سروكار دارد که رفتار خوب و بد چیست18؟
اخلاق دستگاهی از عقاید جاری در جامعه درباره منش و رفتار افراد آن است. فلاسفه اخلاق این عقاید را به شیوههای گوناگون عنوان و سعی در نظاممندكردن آنها دارند تا نظام اخلاقی درستتری را شناسایی و معرفی کنند.19
3: رابطه سیاست و اخلاق
اخلاق با طرز رفتار انسان سرو کار دارد و آن چه را که مردم باید انجام دهند یا نباید انجام دهند را مشخص می کند. اخلاق در این باره که چرا مردم باید آنچه را که درست است انجام دهند و آنچه را که نادرست و خطاست نباید انجام دهند، بحث میکند. اخلاق قواعدی را که باید بر رفتار انسان در زندگی اجتماعی تاثیر میگذارد تنظیم و تدوین میکند،درست و نادرست رفتار انسان را بررسي مینماید و کمال مطلوبهایی را توضیح میدهد که انسان باید در راه آنها بکوشد مسئله روابط سیاست و اخلاق یکی از مسائل اساسی فلسفه سیاسی است که مرز نمیشناسد و در همه تمدنها هم مطرح شده است. این مسئله علاوه بر اینکه در وادی نظر اهمیت بسیار زیادی دارد در وادی عمل نیز اهمیت بسزایی دارد.20
کنکاش در تاریخ این رابطه چهار رویکرد را آشکار میسازد که هرکدام از این رویکردها طرفداران خاص خود را دارا بوده و هر کدام طبق فلسفه سیاسی و اخلاقی خود این رابطه را تبیین نمودهاند. این رویکردها عبارتند از:
1- یگانگی اخلاق و سیاست
2- جدایی و افتراق اخلاق و سیاست
3- تبعیت اخلاق از سیاست
4- دوآلیسم اخلاقی و سیاست
3-1: یگانگی اخلاق و سیاست
این آموزه بیان میدارد که اخلاق در جامعه با سیاست و اجتماع پیوند مستحکمی دارد و اخلاق و سیاست با هم ارتباط تنگاتنگی دارند و امری اخلاقی است که با عادات و قوانین اجتماعی و رسوم حاکم بر اجتماع تطابق داشته باشد. این نظریه در یونان باستان کاملاً مشهود است و بر جستگی آن در افلاطون و ارسطو نمایان است. 21
افلاطون درباره اخلاقیات میگویدکه: اخلاق مبتنی بر جستجوی سعادت22 و نیکبختی است، به این معنی که در جهت حصول بالاترین خیر انسان، که داشتن سعادت و نیکبختی حقیقی است هدایت میشود. و بالاترین خیر انسان توسعه حقیقی شخصیت انسان به عنوان موجودی عقلانی و اخلاقی رشد و پرورش صحیح نفس و آسایش هماهنگ كلي زندگی است. او چهار فضیلت23 عمده و یا اصلی را برای داشتن زندگی اخلاقی بر میشمرد که عبارتند از حکمت، شجاعت، خویشتنداری و عدالت24.
این چهار فضیلت و اخلاقی زندگی کردن بر حسب این چهار فضیلت برای انسان نه اخلاق فردی و مخصوص بهخود وی باشد بلکه اخلاقی عمومی و اجتماعی برای انسان قلمداد میشود زیرا از نظر افلاطون زندگی فردی عمدتاً در اجتماع و دولتشهر معنادار میشود.
فضایل حکمت، شجاعت و خویشتنداری برای فرد و گروههای خاص جامعه در مدينه فاضله تعلق دارد. اما فضیلت عدالت نسبت به دیگر فضایل کاملتر و دیگر فضایل در آن دخیل هستند و جامعتر است یعنی حُسن در مجموع دیگر فضایل است. در نظر افلاطون عدالت نه تنها جزئی از فضایل بشری است بلکه در عین حال خصیصهای است در وجود مردم که آنها را آماده برقرار کردن روابط سیاسی با یکدیگر به منظور تشکیل جامعههای سیاسی میکند. یعنی این فضیلت هم انسان را اخلاقی بار میآورد و هم او را اجتماعی25.
به نظر افلاطون وظیفه حکمران سیاسی دو چیز است: یکی حفظ تشکیلات جامعه و دیگری تهذیب نفس شهروندان و رساندن آنها به درجه کمال است. یعنی حکومت کردن چیزی به جز تربیت کردن نیت و تربیت چیزی جز پروراندن فضایلی که در وجود افراد ملت به حکم طبیعتشان هست نیست و روابط این دو یعنی اخلاق و سیاست از طریق فضیلت عدالت ارتباط تنگاتنگی پیدا میکنند.26
ارسطو شاگرد افلاطون نیز به نظر استاد خود صحه میگذارد و میگوید که فعالیت افراد بشر همواره به این قصد صورت میگیرد که هر آن چه را که متضمن خیر و صلاح باشد بدست آورند. جامعه عبارت است از آمیزش ترکیب خانوادهها برای تحقق بخشیدن به یک زندگی کامل، مرفه و سعادتمند.
زندگی در میان جامعه از یک رشته پیوندهای اخلاقی مستحکم می‌شود و فضایل اخلاقی را برای افراد بهبارآورد. دولت هم عبارتست از ترکیب خانوادهها در یک جامعه برای برآوردن نیازها و رفع حاجات و ایجاد یک حیات سیاسی خوب و زندگی فضیلتمندانه برای اتباع آن27.
بنابراین بین اخلاق و سیاست رابطه متحدانهای شکل میگیرد که هدف هر دو کسب سعادت برای افراد است و این جاست که یگانگی اخلاق و سیاست آشکار میشود.
3-2: تبعیت اخلاق از سیاست
این آموزه بیان میدارد که اخلاق به خودی خود دارای اعتبار و منشاء نیست بلکه اخلاق اعتبار و منشاء خود را از پدیدههای اجتماعی میگیرد و بنابراین تبعیت اخلاق از اجتماع و سیاست است چون منشاء بیرونی نداشته ، بنابراین اخلاق تابع سیاست است. این دیدگاه را مارکسیستها و لنين پروراندهاند.28
در نظر مارکس اصول و مبانی اخلاقی از اصول و علوم اجتماعی و سیاسی جدا نیست بلکه ذات اخلاق عبارت است از اطاعت از قوانین عقلانی کلی در نظام اجتماعی. در نظر مارکس رفتارها و ارزشهای اخلاقی معلول شرایط مادی زندگی است. تاریخ اخلاق را نمیتوان مجرد از تحولات مادی بررسی کرد. او اخلاق را مجموعهای از مرامها و عقاید و ایدئولوژیهای گروهها و طبقات خاصی در جوامع مختلف میداند که در هر دوره و در هر طبقه متفاوت میشوند و با از بین رفتن دو طبقه میتوان از اخلاق هم در گذشت.29
نظام نظري اخلاق مجموعهای است از دستورها، قواعد، اغواها و فریبکاریهای طبقه حاکم که برای حفظ اقتدار خود جعل کرده و اعمال میکند و این اخلاق مجموعه مرامهاست به این معنی است که مجموعه فریبها و اغواهاست.
تلفیق بین علایق فردی و علایق جمعی مورد توجه مارکس بوده است. تضاد بین این دو را نه با تربیت و نه با اصطلاحات اجتماعی نمیتوان برداشت بلکه فقط انقلاب میتواند تقابل بین علایق فردی و جمعی را از بین ببرد. کار عمده نظام اخلاقی ایجاد ُالفت بین این دو حوزه است. حال وقتی که انقلاب تضاد بین این دو را برداشت دیگر چیزی به نام نظام اخلاقی باقی نمیماند.30
بنابراین اخلاق و اخلاقیات بازیچه سیاست شده و هر گونه چرخش سیاسی باعث چرخش اخلاقی میشود و این بیان میدارد که اخلاق تابع سیاست است.
3-3: دو سطحی اخلاق و سیاست
این آموزه بیان میدارد که اخلاق در دو وجه کاربرد پیدا میکند بدین معنی که اخلاق را میتوان در دو سطح مجزا بررسی کرد. یکی اخلاق فردی31 و دیگری اخلاق اجتماعی32. حوزه اخلاق فردی به عواطف و احساسات شخصی انسان مربوط میشود و حوزه اخلاق اجتماعی به حوزه سیاست جامعه. اخلاقیات در حیطه فردی لزوماً به سیاست و اجتماع مربوط نمیشوند اما در حوزه اخلاق اجتماعی میتوانیم به رابطه سیاست و اخلاق وارد شویم. این نظریه به صورت کلیتری به ثنویت اخلاقی-سیاسی مشهور است. برتراند راسل و مارکس وبر بیشترین تاثیر را بر این نظریه وارد کردهاند.33
راسل میگوید که در سراسر تاریخ تا جایی که مدارکی در دست است، معتقدات اخلاقی دو منشاء بسیار مختلف داشتهاند، یکی سیاسی و دیگری مربوط به باورهای دینی و اخلاقی. هر نظریه اخلاقی کافی و وافي باید این دوگانگی بین اخلاق شخصی و فردی و اخلاق مدنی را بهحساب آورد. بدون اخلاق مدنی جامعه قادر به ادامه زندگی نیست، بدون اخلاق شخصی، بقای آن ارزش نخواهد داشت. تکالیف من در اخلاق فردی شامل کل تکالیف اخلاقی من نیست بلکه جنبه دیگری هم هست و آن حوزه تکالیف اجتماعی است. سیاست هم در این حوزه با اخلاق رابطه پیدا میکند34.
3-4: جدایی و افتراق اخلاق و سیاست
این آموزه بیان میدارد که از آن جایی که حوزه اخلاقیات صداقت، مهرورزی و نیک بودن است و حوزه سیاست خشونت و رسیدن به اهداف و منافع است بنابراین بین این دو حوزه جدایی و فاصله است.35
اخلاق را نمیتوان در سیاست گنجاند، زیرا که حفظ و رعایت اخلاقیات و سیاست منجر به شکست سیاسی میشود و نمیتوان منافع سیاسی را با کاربرد اخلاق تامین کرد. از کسانی که به این نظریه اعتقاد دارند میتوان به ماکیاولی و توماس هابز اشاره کرد.
ماکیاولی بر خلاف فیلسوفان یونان باستان سعادت دولت را نه در ‌پایبندی به فضائل اخلاقی بلکه در تحکیم و تثبیت قدرت آن و فرمانبردان میداند و در این راستا به صراحت رهبران سیاسی را از الزام همیشگی به قواعد اخلاقی معاف میشمرد و پایبندی به قواعد مزبور را با حفظ قدرت بهویژه در مقام عمل تعارض زیانآوری میدانست.36 او در کتاب شهریار میگوید که ((چه نیکوست که شهریار در گفتار صادق و درست قول و در عمل درستکار باشد، با این وجود تجربههای روزگار به ما نشان داده است که پادشاهانی که کارهای بزرگ و گران انجام دادهاند آنانی بودهاند که به پاکدلی ارجی ننهادهاند و با زیرکی و نیرنگ توانستهاند بر کسانی که راستگویی و درستی ‌پیشه کردهاند پیروز شوند.37))
ماکیاولی با این استدلال که حفظ و تحکیم قدرت سیاسی، نادیده انگاشتن قواعد اخلاقی را ایجاب مینماید به شهریار رهنمود میکند که صرفاَ برای پیشبرد اهداف به قانون و روشهای اخلاقی تکیه نکند بلکه در صورت نیاز از روشهای غیر انسانی نیز بهره جوید.38
این سخنان از ماکیاولی نشان میدهد که اخلاق اگر در سیاست دخیل شود تنها ثمرهاش شکست سیاسی برای دولتمردان است.
بخش چهارم: نهاد فرمانروایی یا دولت
تحقیق درباره ‌پیشینه زندگی اجتماعی انسان روشن میکند که انسان چه برحسب طبیعتش، چه برحسب نیاز یا برحسب قرار داد از زمانهای دور به صورت گروهی و جوامع کوچک زندگی میکرده است. ‌ از تشکیل اجتماعی توسط انسان نیاز به وضع قوانینی جهت حفظ موقعیت و جان و مالکیتش را احساس کرده است. چون زندگی اجتماعی برخورد مقاصد نیازها و امیال انسانی را در‌پی دارد بنابراین ایجاد مقرراتی در جوامع ضروری بوده است. در جوامع بسیار ابتدایی و قبیلهای قوانین و مقررات به صورت آداب و رسوم بوده است.
هرچند بسیاری از مورخان و جامعهشناسان مفهوم دولت39 را ‌پدیدهای نوین میداند اما بسیاری از سیاستمداران مفهوم دولت را به معنی عام آن بهکار میبرند یعنی دولت به معنی اجتماع سیاسی و فرمانروایی که حتی سازمانهای قبلیهای انسان نخستین را جزء آن به حساب میآورند. همانطور که یکی از دلایل ‌پیدایش جوامع در نیازهای طبیعی انسان از جمله نیازهای مادی و نیازهای معنوی نهفته است و هر اجتماع و جامعهای به جهت تامین این نیازها به دولت و حاکمی مقتدر نیازمند است.
همانطور که تاریخ پیدایش اولین دولتها و فرمانروایان در غبار ابهام ‌پوشیده مانده است. دشوار است همانطور که بخواهیم از اولین اجتماع و جامعه انسانی سخن بگوییم. اما میتوان گفت قدمت اجتماع سیاسی و نهاد فرمانروایی ریشه و همدوره اولین جوامع انسانی است. با توجه به فقدان این دادههای تاریخی بهتر است منشأ و خاستگاه دولت به صورت نظری توضیح داده شود.
1: منشأ و خاستگاه دولت
درباره منشأ و خاستگاه دولت یا فرمانروایی پنج نظریه از همه بیشتر رونق داشتهاند و به چشم میآیند این ‌پنج نظریه عبارت هستند از:
1.نظریه منشأ الهی دولت
2.نظریه زور و غلبه
3.نظریه طبیعی ارسطو
4.نظریه تاریخی یا تئوری تکاملی
5.نظریه قرارداد اجتماع
1-1: نظریه منشاء الهی دولت ـ فرمانروایی
تاریخ این نظریه به قدمت علم سیاست بر میگردد. شواهد و اسناد تاریخی بیان میدارد که دولتها و فرمانروایان اولیه بر پایه ادراک منشاء الهی دولت استوار بودهاند. بنابراین نظریه دولت آفریده خداوند است. خداوند دولت را مقدر و مستقرر کرده است. شاه نایب و نماینده خداست و مردم باید از او اطاعت کنند و او را حرمت گذارند. در این جهان هیچ کس فراتر از فرمانروا نیست. فرمان او فرمان قانون است و همه اعمال او به حق است. سرپیچی از فرمان او مخالف با اراده الهی است و جنایت و گناه به حساب میآید40. به عبارتی دیگر فرمانروایان خیلی ابتدایی ترکیبی از روحانی و شاه به حساب میآمدند. جوامع ابتدایی معتقد بودند خدایانشان حکام نهایی هستند و کسانی که در قبیله قدرت را به دست دارند نیز مستقیماً از جانب خدایان به این سمت منصوب شدهاند. بنابراین، این مردمان بدون سوال قبول کرده بودند که امکان تغییر در قوانین فرمانروا مجاز نمیباشد. نمونه بارز این موضوع را در اعتقاد عبریان اولیه میتوان دید. آنها معتقد بودند که موسی، قانونگذار بزرگ، قوانین کنده کاری شده را بر الواح سنگی از خدای آنها موسوم به یهوه، دریافت کرده است و ده فرمان نیز که اساس قانونها را تشکیل میدهد ریشه الهی دارد و یهوه تنها فرمانروای آنهاست. آنها همچنین معتقد بود که موسی و سایر فرمانروایان حاکم بر آنها نه از طریق زور بلکه چون نماینده یهوه بودند باید مطیعش باشند.41
مسیحیت باور به نظریه خاستگاه الهی را بیش از همه پرورانده است. سنپل میگفت: رواست ارواح تابع قدرتهای بالاتر باشند، زیرا هیچ قدرتی نیست مگر خداوند، قدرتهای موجود مقدر خدا هستند42. آگوستين قديس میآموخت که قیام علیه دولت، هرگز قابل توجیه نیست زیرا هرگونه تغییری در دولت میبایست همیشه از مجرای قانونی صورت گیرد چون دولت ریشه الهی دارد.
توماس آکوئیناس معتقد بود که کلیسا از حکومت بالاتر است و حاکم حکومت میبایست همیشه مطیع حاکم کلیسا باشد. بدین ترتیب حکومت نهادی الهی است که قدرت خود را از خدا و از طریق کلیسا به دست میآورد پس انسان به نوبهی خود مجبور به تبعیت از حکومت و دولت است.43
همچنین میتوان گفت که دین مبین اسلام نیز نظریه حکومت و دولت را بر اساس منشاء الهی پیریزی میکند. از جانبداران جدید این نظریه در غرب میتوان به جیمز اول پادشاه انگلیس و رابرت فیلمر نویسنده قرن هفدهمی نام برد.
امروز نظریه خاستگاه الهی دیگر پذیرفتنی نیست اما به انسانها آموخت اگر آماده حکومت بر خود نیستند باید اطاعت کنند. این نظریه تا آن حد که مفهومی از اخلاق را در سیاست وارد میکند ارزشمند است «دولت را خواست خداوند دانستن به معنی دادن موقعیت اخلاقی عالی به آن است تا شهروندان به آن حرمت گذارند و از آن حمایت کنند و آن را تکامل حیات بشر بدانند.» این نظریه به طور غیرمستقیم تأکید میکند که هدف حکومت، خیر حکومتشوندگان است و فرمانروا از لحاظ اخلاقی در مورد شیوه حکمرانی بر اتباع خود مسئول است.44
نظریه خاستگاه الهی را میتوان امروزه دیگر پوچ و توخالی دانست زیرا این مسئله نمیتواند اثبات کند که چه کسی از خداوند فرمانروایی میگیرد. دیگر اینکه چون در این نظریه برخی حاکمان به این جهت سوق داده شدهاند که چون فرمانروایشان از منشاء الهی است پس این فرمانروایی مطلق است یعنی حاکمان به راحتی از آن بدترین سوء استفادهها را کردند.45
1-2: نظریه زور
دولتها و امپراطوریهای سنتی بزرگ معمولاً از طریق جنگ و غلبه بر گروهها و دولتهای کمتر قدرتمند به وجود میآمدهاند. جنگ در میان جوامع انسانی قدمتی بسیار طولانی دارد. جوامع اولیه دستخوش جنگ میان قبیلهها و طبقات مختلف بود. هر طبقه و هر قبیله پیروز اقتدار و سلطه خود را بر رقیب مغلوب میگستراند. کمکم قدرت پیروزمندانه بر سرزمینی حاکم میشد و دولت را به وجود میآورد46.
این نظریه اذعان میکند که دولت ریشه در تسلیم شدن ضعیف در مقابل قوی دارد. بنابراین ریشه دولت در بیعدالتی و شر نهان است. به گفته لیکاک این نظریه از لحاظ تاریخی بدان معناست که حکومت محصول تجاوزگری بشر است. آغاز دولت را باید در غلبه انسان بر انسان و در سلطهیابی زورمندان جستجو کرد.47
همچنین ادوارد جنكس معتقد است که از لحاظ تاریخی دشوار نیست که نشان داد همه اجتماعات سیاسی موجودیت خود را مدیون جنگ موفقیت آمیز هستند. این نظریه را در پردازش تازه میتوان در آثار اوپنهايم و جنكس یافت.48
در تحلیل این نظریه باید گفت که در تشکیل دولت و فرمانروایی عوامل گوناگونی وجود دارند که زور و جنگ هم یکی از آنهاست، یعنی نمیتوان گفت که تنها عامل اصلی جنگ و زور است.هر چند، توجه به سیر تاریخی شکلگیری و استحکام دولتها میتوان نقش جنگ و زور را در ادامه حیات و گسترش دولت دید اما دشوار میتوان پذیرفت که دولتها از زور و جنگ پدید آمده باشند49.
1-3: نظریه طبیعی ارسطو
ارسطو در باب خاستگاه دولت میگوید که پایه دولت در طبیعت بشر است. انسان حیوانی سیاسی است و این صفت ممتاز انسان است. انسان تنها حیوانی



قیمت: تومان

دسته بندی : پایان نامه

دیدگاهتان را بنویسید