پیدا می کنند و در یکدیگر تأثیر می گذارند ( اوحدی ، 1385 ) .
به نظر هورنای محبت پدیده ای کاملا جدا از تمایل جنسی است که می توان گفت تنها در بعضی موارد با یکدیگر ارتباط پیدا می کنند و در یکدیگر تاثیر می گذارند ، گاهی تمایل جنسی وجود دارد ، بی آنکه توام با محبت باشد ؛ گاهی محبت وجود دارد ، بی آنکه آمیخته به تمایل جنسی باشد ، مثل عشق مادرـ فرزندی ، گاهی هم این دو مرتبط و آمیخته با یکدیگرند .گاهی یکی جانشین دیگری می شود ، گاهی یکدیگر را تقویت یا تضعیف می کنند و به طریقی در یکدیگر تاثیر می گذارند ، ولی مسلما از دو مقوله ی متفاوت هستند . وی معتقد است که نه تنها علت و ریشه ی ” احتیاج عصبی به محبت ” عقده های جنسی نیست ، بلکه بسیاری از انحراف ها و ناتوانی ها جنسی ، ناشی از احتیاج عصبی به محبت است ، و منشا احتیاج عصبی به محبت نیز اضطراب اساسی است ” هورنای معتقد است علت این که در بعضی مواقع نیاز به محبت کلا ، به صورت تمایل جنسی در می آید ، عوامل مختلفی ، از جمله شرایط و اوضاع و احوال فرهنگی و تربیتی است . عامل دیگر ، چگونگی وضع جسمی و فیزیکی است ؛ بعضی افراد بطور طبیعی و غریزی تمایل شهودی قویتری نسبت به دیگران دارند . در این صورت احتمال این که نیازهای روانی خود را از طریق نزدیکی جنسی و دفع شهوت ارضا نمایند زیاد می شود .عامل دیگر ، کیفیت روابط جنسی شخص است . کسانی که رابطه ی جنسی رضایت بخشی ندارند و نمیتوانند از نزدیکی جنسی ، لذت سالم و طبیعی ببرند ، بیشتر حریص می شوند و احتمال اینکه ارضای نیاز های روانی خود را در امور جنسی جستجو کنند ، زیادتر می شود ، او می گوید : ” بسیاری از افراد عصبی تمام روابط را تنها از دریچه ی امور جنسی نگاه می کنند ومیل ارضای شهوت با یک کیفیت اجباری و اضطراری بر کلیه ی روابط آن ها حاکم است. در حالی که ، بعضی افراد عصبی ، تمایل جنسی متعادل و متعارفی را دارا هستند” ( هورنای ، 1950، ترجمه مصفا ، 1369) .
البته منظور از خوداری این نیست که شخص عصبی رغبتی به امور جنسی ندارد یا از رفتار جنسی به کلی اجتناب می ورزد ، او ممکن است به رفتار جنسی اقدام کند ، ولی به علت حساسیت ها و ناراحتی های روانی خود نتواند از آن لذت ببرد ، یا ممکن است رغبت داشته باشد ، ولی باز به علت همین موانع روحی دچار سردی و ناتوانی گردد ، یا ممکن است قادر به تماس جنسی سالم و طبیعی نباشد ، و در مقابل تمایلات انحرافی پیدا کند”.
هورنای افراد عصبی را در سه گروه قرار داد که از آمیختگی احتیاج عصبی به محبت و تمایل جنسی پدید آمده اند .
گروه اول : با یک حالت ولع و عطش سیری ناپذیر و اجباری مداوم به دنبال ارضای شهوت هستند و از این شاخه به آن شاخه می پرند ، از رفتارها و حالت های آنان می توان فهمید که اینها به شدت احساس ناامنی روحی و بی پناهی و بی کسی می کنند و اگر حتی برای مدت کوتاهی امکان رفع شهوت بر انسان پیش نیاید و با کسی رابطه جنسی برقرار نکند ، فوق العاده مضطرب و ناراحت می شوند .
گروه دوم : در عین حال که تمایل شدید و اجباری دارند به علت ترمزها و مشکلات درونی خود ، عملا قادر به تماسهای جنسی نیستند و با وجود این با یک حالت بی تفاوتی به هر کس که در تماس و رابطه ی آنها قرار گیرد گرایش پیدا می کنند .
گروه سوم : نیز که در امور جنسی و اصولا هرگونه تماس با انسان ها دارای ترمزهای روحی هستند ، بی اختیار و اجبارا به استمنا متوسل می شوند .این ها از دفع شهوت به وسیله ی استمنا بیشتر لذت می برند تا از طریق رابطه ی جنسی عادی و طبیعی ” ( اوحدی ، 1385).
هورنای رفتار جنسی را این گونه تبیین می کند ؛ ” چنین رفتاری در واقع راه و روشی است برای کاشتن یا از میان برداشتن احساس نا ایمنی ” ( کجباف ، 1389) .
نظریه مزلو
در دیدگاه مزلو68 نیاز به ارضاء تمایلات جنسی هم ردیف نیاز به پاسخگویی به انگیزش هایی چون نیاز به هوا ، تشنگی ، گرسنگی و نیاز به خواب و غیره و در رده نیاز های فیزیولوژیک ، یا همان نیازهای اساسی و اولیه و زیر بنای انسان و هر موجوده زنده دیگر می باشد.به اعتقاد مزلو ، رابطه جنسی ، همچون عشق ، جایگاه ویژه ای در اصول روانشناختی انسانها بخصوص انسانهای با درجات بالای سلامت روانی ( خود شکوفا ) ، دارد . وی می گوید : تمایلات جنسی و عشق می توانند در افراد سالم به طور کامل تری در هم ترکیب شوند و غالبا چنین نیز می شوند . این دو مقوله در زندگی افراد سالم ( خود شکوفا ) به سوی ترکیب و ممزوج شدن با یکدیگر گرایش دارند ( اوحدی ،1385).
“مزلو بیان مینماید : ” لذات جنسی در شدیدترین و وجدآورترین حد خود در افراد شکوفا وجود دارد . افراد خودشکوفا ( سالم ) ، اوج لذت جنسی را وسیله ای برای دستیابی به هم جوشی کامل و عشق واقعی می دانند . اوج لذت جنسی در افراد خودشکوفا ، اغلب تجربه ی عمیق و عارفانه است و در عین حال ، نداشتند رابطه ی جنسی نیز توسط این افراد ، راحت تر تحمل می شود . این افراد نیاز به لذت جسمی ندارند و هنگامی که پیش آید ، به سادگی از آن لذت می برند . (مسترز69 ،2002، ترجمه ی اوحدی 1384) .
افراد خود شکوفا ( دارای سلامت روانی ) دقیقا متوجه این امر شده اند که تا نیازهای پست تر ارضاء نشوند ، نیازهای والاتر ، آن چنان که باید و شاید ، مورد توجه قرار نمی گیرد . اما به محض ارضاء ، این نیاز های پست تر ، از خود آگاهی خارج شده و مشغله ی ذهنی نخواهد بود . همین امر در رابطه ی جنسی نیز صادق است . از رابطه ی جنسی می توان صمیمانه بهره مند شد حتی اگر به نظر برخی ، هیچ نقش محوری در فلسفه ی حیات نداشته باشد و می توان ماورای
امکان بهره جویی افراد عادی و توده ی عام اجتماع از آن لذت برد . رابطه ی جنسی ، چیزی است که باید از آن برخوردار شد ، چیزی که باید آن را عادی فرض نمود ، چیزی که باید پایه واساس قرار گیرد ، چیری که همانند آب ، هوا و غذا اهمیتی اساسی و محوری دارد و به هر حال ، ارضای آن باید امر مسلمی در نظر گرفته شود . چنین نگرشی ، تناقض ظاهری را در افراد خود شکوفا مبنی بر اینکه آنها به طور همزمان بسیار شدیدتر از افراد عادی از روابط جنسی لذت می برند و در عین حال آن را در چهارچوب داوری کلی ، بسیار کم اهمیت تر تلقی می کنند ، مرتفع و روشن می سازد ( کجباف ، 1389) .
مزلو رفتار جنسی را انگیزشی می داند که در واقع می تواند در فردی میل به اطمینان یافتن از مردانگی یا زنانگی خویش باشد یا در فرد دیگری به معنای میل به تاثیر گذاردن ، تمایل به صمیمیت ، دوستی ، ایمنی ، عشق یا ترکیبی از آنها باشد . ” میل جنسی در خود آگاه این افراد ممکن است محتوای یکسانی داشته باشد و احتمالا تمام این افراد به اشتباه گمان می کنند که تنها به دنبال ارضای جنسی هستند . رفتار جنسی و امیال جنسی خود آگاه می توانند به طور شگفت آوری ریشه های پیچیده ای در مقاصد ناخودآگاه داشته باشند . ” با این تعبیر ، مزلو رفتار جنسی را در خود آگاه فرد می داند که گاهی مقاصد و اهداف هوشیار را بر آورده می سازد و ریشه های در ناهوشیاری دارد . ” مزلو رسیدن به اوج لذت جنسی در افراد سالم با اهمیت تر از اوج لذت در افراد عادی می داند . در افراد سالم اوج لذت جنسی ، اغلب یک تجربه ی ژرف و اسرار آمیز است و با این همه ، این گونه افراد نداشتن رابطه جنسی را به آسانی تحمل می کنند . این امر از نظر مزلو تناقض آمیز نیست ، چرا که پویایی نظریه ی انگیزش تبعیت می کند . به این معنی که عشق در سلسله مراتب نیازها ، نیازی بالاتر است و ارضا شدن ونشدن نیازهای پایین تر ( مثل نیاز جنسی ) را کم اهمیت تر می سازد . اما هنگامی که نیاز به عشق بر آورده شد ، ارضای نیازهای پایین تر نیز شادی آور خواهد بود ( مزلو ، 1962، ترجمه ی رویگریان ،1367 ) .
گرایش به تک همسری همانند گرایش به پاکدامنی یا طرد و نفی رابطه ی جنسی نیست ، بلکه مسئله دقیقا این است که هر چه رابطه ی عشقی به طور عمیق تر رضایت آمیز باشد ، ضرورت کمتری برای هر نوع اجباری به روابط جنسی با افراد سوای همسر به وجود می آید ( کجباف ، 1389) .
نظریه وجود نگری70
تمایلات جنسی برای وجود نگرها کمتر از صمیمیت اهمیت دارد آنها فرض می کنند که اگر افراد آزادند که صمیمی باشند در نظر گرفته نمی شود این که بگوییم باید جنسی باشیم و یا نباید جنسی باشیم . چنانچه تصمیم بگیرند جنسی باشند ، آزادند که چنین باشند. از دید آنها بر خلاف روان تحلیل گر از تمایلات جنسی جوهر بشریت نادرست است . ما می توانیم از نظز جنسی آزاد باشیم یعنی آزادیم زمانی به امیال جنسی مان بگوییم ، آری که معتقدیم بهتر است بگوییم : آری ؛ و آزادیم به امیال جنسی مان بگوییم : نه زمانی که بهتر است بگوییم : نه ، ما فقط در پاسخ به فرهنگ بسیار سرکوب گرمان ، یعنی گفتن فقط آری ـ بهتر است که درمان جنسی وجودی نوعی درمان شهوت رانی در نظربگیریم زیرا درمانجویان ترغیب می شوند کل بدنشان را به عنوان موجودات شهوانی احساس کنند . که از لمس کردن و لمس شدن از سر تا نوک پا و نه فقط تناسلی به تناسلی لذت می برند ( پروجاسکا و نور کراس ، 1330 ، ترجمه ی سید محمدی ،1390) .
نظریه راجرز
بنابر نظریه راجرز، جامعه ما به طور سنتی برای ارزش جنسی ، شرایط بسیار محدودی را وضع می کنند این شرایط محدود کننده باعث شده است که افراد زیادی برای اینکه احترام بیشتری به خود قائل شوند . ارزش مسائل جنسی را نادیده بگیرند .شاید در واکنش به این ممنوعیت های بیش از حدی آن به افراط کشیده می شویم و معتقد باشیم برای اینکه احساس با ارزش بودن بکنیم باید از لحاظ جنسی موفق باشیم مرتبا در حالت اوج لذت جنسی باشیم. همیشه بر انگیخته باشیم و روان سازی و نعوظ خود را حفظ کنیم. هرگز سریعا انزال نکنیم بلکه همیشه انزال کنیم قسمت اعظم اضطراب عملکرد جنسی که مسترز و جانسون ( 1970 ) توصیف می کنند در واقع بازتاب محدود کننده ای است که می گوید باید در رابطه جنسی موفق باشیم نه اینکه طبیعی باشید فعالیت جنسی طبیعی به فعالیتی گفته می شود که نه عملکرد گرا باشد نه هدف گرا به عبارت دیگر در گروه یک رابطه صمیمی اتفاق بیفتد ( اوحدی ، 1385 ).

نظریه پرلز
پرلز71 سائق انسان را وضعیت های ناتمام یا گشتالت های ناقص می داند ما به طور منظم به سراغ این گشتالت های تکمیل نشده می رویم ، زیرا آنها را به ترتیب اهمیت منظم کرده ایم . اضطراری ترین وضعیت تا ارضاء نشود ، هدایت کننده افکار و رفتار ماست. سپس بهتریتن وضعیت بعدی نمایان می شود و به همین ترتیب ادامه می یابد. براساس دیدگاه پرلز، مشکلات جنسی فرد زمانی رخ می دهد که به عنوان یک وضعیت ناتمام در فرد باقی بماند و تمامیت او و کل وجود انسانی را به مخاطره اندازد . به اعتقاد پرلز ، افراد زیادی از پدر و مادر و فرهنگ خویش آموخته اند که باید انگیزه های خود را فرونشانند و در نتیجه از بیان انگیزه هابیم دارند . با این حال ، جوشش های سرکوب شده به سادگی ناپدید نمی شوند و از راههای دیگری خود را نمایان می سازند . به طور مثال ، چه بسا تمایلات قوی جنسی و عطشی فراوان به رابطه و آمیزش جنسی به صورت زهد و پرهیزگاری و انجام افراطی عبادت های مذهبی یا ریاضت های خاص بروز و تظاهر می نماید . بدین ترتیب با تعارضات و عقده های روانی حاصل
ه ، سلامت روانی فرد از بین رفت، دچار اختلال روانی می گردد ( اوحدی ، 1384) .
پرلز ( 1970 ) علاوه بر قبول غریزه جنسی ، به اهمیت غریزه ی دیگری معتقد است که آن را برای فهم رفتار انسان لازم می داند . او این غریزه را غریزه ی اشتیاق یا گرسنگی می نامد ، که به اعتقاد او هدفش حراست از نفس است ، در صورتی که هدف غریزه جنسی ، بقای نسل است . به اعتقاد پرلز ، انسان به منزله ی یک ارگانیزم و یک کل است که نیاز شدیدی به محیط و تعامل با آن دارد . انسان موجودی منفعل نیست ، بلکه ادراک کننده ای فعال است و تمایل اساسی هر ارگانیزمی ، تلاش برای کسب تعادل است ؛ تعادلی که هرگز به طور ثابت و دائمی حاصل نمی شود . هدف اصلی ، تلاش برای کسب تعادل و کاهش تنش هاست که برای ارگانیزم لذت بخش است . هدف تحقیق بخشیدن خویشتن است ، البته

دسته بندی : پایان نامه ها

دیدگاهتان را بنویسید